
دستم را در امتداد خیابان میگیرم میگویم: مستقیم!✨️💖 شعر و صدا علیرضا حلاج
۲۷ خرداد ۱۴۰۵ · 3 دقیقه
شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
.. دستم را در امتداد خیابان میگیرم میگویم: مستقیم! تمام عمر همین کار را کردهام؛ تمام عمر کِز کردهام گوشه صندلی عقب وَ از پشت شیشه به مردمی نگاه کردهام که میخندیدند که گریه میکردند که راه میرفتند که میایستادند که با هم بودند که تنها بودند... تمام عمر همین کار را کردهام؛ تمام عمر به جایی نرسیدهام! دستم را در امتداد خیابان میگیرم میگویم: مستقیم! آنها را میشناسم؛ مردهای جوانی که با گریمی ناشیانه نقش پیرمرد ِ راننده تاکسی را بازی میکنند! مردم ِ خوشحال پیادهروها را میشناسم؛ که با لباسهایی به رنگ شاد نقش آدمهای خوشبخت را بازی میکنند! وَ چهرههای مایوس را میشناسم؛ -در هر گوشه شهر- که چنان ماهرانه بازی میکنند انگار ایفای نقش واقعی خود را بر عهده دارند! دستم را در امتداد خیابان میگیرم میگویم: مستقیم! مستقیم یعنی به انقلاب برسی وُ از آن بگذری. مستقیم یعنی آزادی را از دور ببینی وُ تلخ بخندی. مستقیم یعنی به سمت خورشید ِ در حال غروب بروی. مستقیم یعنی تا هر جا شد، بروی! -بروی، بروی، فقط بروی...- وقتی میگریزی به کجایش چه اهمیتی دارد؟ دستم را در امتداد خیابان میگیرم میگویم: مستقیم! مستقیم را گاه با گریه گفتهام؛ با بغضی ترکیده با گلویی گرفته با صدایی که به زحمت شنیده میشده با لحنی که میخواسته کسی نفهمد غمگین است با جدیتی جریح با اشکهایی که هر کس میدید گمان میکرد حساسیت فصلی است! دستم را در امتداد خیابان میگیرم میگویم: مستقیم! چیزی شبیه آدمکی مرموز -در مرز پیادهرو وُ خیابان- که بادی مصنوعی بر اندام پوچش میوزد تا انگشت اشارهاش دیگران را متوجه چیزی کند! چیزی همینقدر خندهدار! چیزی همینقدر ترسناک! چیزی شبیه مسافری تنها ایستاده در تاریکْ روشن ِ سایههای حاشیه خیابان! چیزی شبیه من! چیزی شبیه تکْ تک ِ شماها! -وقتی در شهری شلوغ تنهایی تا مغز استخوانتان رسوب میکند- دستم را در امتداد خیابان میگیرم میگویم: مستقیم! سمتی که ماشینهای این طرف خیابان ناگزیرند چنان سرنوشتی محتوم سوی آن حرکت کنند... #علیرضا_حلاج #radioshereparsi ✨️💖
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.
