پادگرد
کاور 1036 هزار فرسنگ تا آزادی✍️یون سون کیم
هزارداستان

1036 هزار فرسنگ تا آزادی✍️یون سون کیم

۲۵ اسفند ۱۴۰۰ · 5 ساعت و 51 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

کتاب هزار فرسنگ تا آزادی نوشته یون سون کیم داستان فرار هیجان‌انگیز او از کشور کره شمالی است. کشوری کمونیستی که مردمش همچون کارگرانی از همه‌جا بی‌خبر روزگار می‌گذرانند. او در ۱۲ سالگی در حالی که مادر و خواهرش در گیرو دار قحطی اوایل دهه نود، برای تهیه غذا از خانه بیرون رفته‌اند، به تنهایی و بدون هیچ پولی سوار اتوبوس می‌شود تا خود را نجات دهد. در اوایل دهه نود، شهر پیونگ یانگ شاهد یک قحطی مرگبار بود. بر اساس گزارش‌هایی که آن روزها مخابره می‌شد، هزاران کارگر گرسنه در خیابان‌ها پرسه می‌زدند و در کمال ناامیدی تلاش می‌کردند تا غذایی برای سیر کردن شکم خود و خانواده‌هایشان پیدا کنند. آنها قربانی یکی از رازآلودترین فجایع کره شمالی شده بودند: قحطی بزرگی که به خاطر برنامه‌ریزی نادرست، انزوا و سیاست‌های غیرمسئولانه موسوم به «خوداتکایی» جمعیت ۲۵ میلیونی این کشور را به مرز نابودی کشانده بود «در کشوی میز قهوه‌خوری، یک دفترچه و مداد __‌ از جمله چیزهای معدود باارزشی که داشتیم و نفروخته بودیم __ پیدا کردم. کاغذهای دفترچه باکیفیت بودند. در تاریک و روشنا دولا شدم، شروع به نوشتن کردم. در دفترچه، تمام کوشش‌ها و رنج و محنت‌هایی را که برده بودم و همین‌طور سه بار رفت و برگشتم به راجین_ سانبونگ را بازگو کردم. مدادم را محکم روی کاغذ فشار می‌دادم و پر از ناامیدی بودم، کل صفحه را پر کردم. نوشتم: «مامان، منتظرت بودم. شش روز منتظرت بودم. احساس می‌کنم به زودی می‌میرم. چرا هنوز برنگشته‌ای؟» بعد از تمام شدن صفحه،‌ شروع به گریه کردم و احساس می‌کردم که به گل نشسته‌ام، تاریکی شب کم‌کم شروع شد و مرا احاطه کرد. ناگهان، صدایی از طبقات شنیدم. قلبم داشت از جایش در می‌آمد. آه! فقط یکی از همسایه‌ها به آپارتمانش برگشته بود. وصیت‌نامه‌ام را روی میز قهوه‌خوری گذاشتم.‌ صورتم غرق اشک شد. جانم را ازدست‌رفته می‌دیدم.» این رمان گوشه‌ای از رنج و سختی مردم بی‌پناه این کشور را در جریان قحطی توصیف کرده است. --- Send in a voice message: https://podcasters.spotify.com/pod/show/hazardastan/message

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.