پادگرد
کاور طراح مزونی که  به فکر بازنشستگی بود
رادیو فیکشن

طراح مزونی که به فکر بازنشستگی بود

۱ آبان ۱۴۰۵ · 29 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

توی این اپیزود از زبان زنی روایت کردم که مادر همسر و طراح یه مزونه ولی دلش بازنشتگی میخواد موزیکهای اول اپیزود از خانوم نیلوفر منصوریه و بقیه هم از فضای مجازی اومده تقدیم به تمام زنانی از سرزمینم که با تمام سختیهای عجیب و غریب هیچ وقت به راحتی میدان را خالی نکرده اند. ------------------------- بذارید از پارسال شروع کنم. سال گذشته، یکی از لباس‌هایی که طراحی کرده بودم، یه‌دفعه توی اینستاگرام وایرال شد. یه بازیگر معروف پوشیدش، عکسش رو گذاشت و نوشت: «این لباس دقیقاً شخصیت منه.» من همون لحظه فهمیدم که این زن یا واقعاً من رو درک کرده، یا هنوز صورت‌حساب مزون رو ندیده! راستش دقیقا نمیتونم بگم بهاره رهنما یا سحر دولتشاهی یا بهناز جعفری. خودتون هر خانم بازیگری مد نظرتون هست رو توی ذهنتون علامت بزنید. تا دیروز، برای اینکه یه مشتری استوری من رو بازنشر کنه، باید سه بار براش قلب می‌فرستادم، دو بار قربون‌صدقه‌اش می‌رفتم و آخرش هم می‌نوشتم: «عزیزم، هر وقت خواستی بیا مزون، در خدمتم.» از فردای اون عکس، مشتری‌ها برای وقت پرو صف کشیدن. تلفنم دیگه تلفن نبود؛ دستگاه احضار ارواح بود. هر پنج دقیقه یه نفر زنگ می‌زد و می‌گفت: «سلام عزیزم، من یه مراسم خیلی مهم دارم.» من الان از روی «مراسم خیلی مهم» می‌فهمم که طرف یا قراره عروسی کنه، یا می‌خواد از شوهرش انتقام بگیره. شاید هم جشن طلاق که خیلی زود دمده شده. یه‌دفعه همه من رو شناختن. توی خیابون، توی کافه، حتی یه بار توی داروخانه یکی گفت: «شما همون طراح لباس نیستی؟» گفتم: «چرا، خودمم.» گفت: «وای، من عاشق کاراتم! فقط یه سؤال...» ببینید، هر جمله‌ای که با «فقط یه سؤال» شروع می‌شه، قراره حداقل سه ساعت از عمرت رو بدزده.... اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید.

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.