پادگرد
کاور شاهزاده ی خانه نشین - اپیزود طنز
رادیو فیکشن

شاهزاده ی خانه نشین - اپیزود طنز

۲۲ مهر ۱۴۰۵ · 31 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

توی فصل جدید میخوام اپیزودهای کوتاهتر و طنز رو در فاصله های کوتاه تر منتشر کنم. هر دو روز در میون چطوره؟ این اپیزود درباره ی تک فرزند بودن با عنوان شاهزاده ی خانه نشین تقدیم شما میشه . امیدوارم حالتون خوب باشه. امیدوارم از اون خانواده‌هایی باشید که پدر و مادرتون شما رو با عشق بزرگ کردن، نه از اون خانواده‌هایی که احساس می‌کنید یه جایی وسط پروژه، بودجه‌شون تموم شده! من تک‌فرزندم. تک‌فرزند بودن یه تجربهٔ عجیبه. یعنی تو از همون اول زندگی، بدون اینکه انتخابی کرده باشی، تنها نمایندهٔ یه نسل از خانواده‌ای. پدر و مادرت همهٔ امیدشون به توئه. تمام سرمایه‌گذاری عاطفی، مالی و تربیتی‌شون رو روی یه نفر انجام دادن. بعد تو امتحان ریاضی می‌شی ۹. بابات نگاهت می‌کنه، انگار بورس خانواده سقوط کرده. می‌گه: «ما این همه هزینه کردیم، آخرش ۹؟» بابا جان، شما هزینه کردید من آدم بشم؛ نگفتید قراره شاخص کل فرابورس باشم! تک‌فرزند که باشی، همه‌چیزت زیر ذره‌بینه. اگه نمره‌ت خوب باشه، می‌گن: «آفرین، بچهٔ خودمونه.» اگه بد باشه، می‌گن: «نمی‌دونم این بچه به کی رفته!» خب عزیزم، مگه چند نفر تو این خونه زندگی می‌کنن که دنبال مظنون می‌گردی؟ البته بابا منظورش داییه که واقعا درس خون نبود. و دایم هم میگفت ما این همه درس خوندیم کجا رو گرفتیم. ولی مشکل اصلی من با تک‌فرزند بودن از یه سنی شروع شد؛ دقیقاً دوازده‌سالگی. چون تا قبل از اون فکر می‌کردم تک‌فرزند بودن یه امتیازه. اسباب‌بازی مال خودم، اتاق مال خودم، کنترل تلویزیون مال خودم. تا اینکه فهمیدم تو زندگی، یه چیزهایی هست که با پول و اتاق شخصی به دست نمیاد. مثلاً یه برادر بزرگ‌تر که وقتی یکی توی کوچه می‌خواد بزنتت، بیاد بگه: «با داداش من چی کار داری؟» من نه داداش داشتم، نه کسی بود بره با طرف حرف بزنه. من بودم و خودم؛ تازه خودمم خیلی وقت‌ها طرف مقابل رو تأیید می‌کرد!.................. اگر فکر میکنید این اپیزود حال کسی رو خوب میکنه و یا به دردش میخوره براش بفرستید.

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.