
عمان سامانی معراج نامه، توحید Oman Samani Merajname,Tohid
۱۷ اسفند ۱۴۰۲ · 4 دقیقه
شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
عمان سامانی معراج نامه، توحید Oman Samani Merajname,Tohid عمان سامانی » معراج نامه » بخش ۱ - توحید ای که از هستی ترا آثار نیست عاقل از هستیت در انکار نیست نیست محروم از ظهور یک گیاه خالی از انوار تو یک پر کاه با وجود آنکه اندر پرده ای سر ز هر پرده برون آورده ای کوهها پاشید از توحید تو زهره ها، بدرید از تمجید تو طالبانت «رب ارنی » گو همه «لن ترانی » پاسخ از هر سو همه گه وجودت مخفی از فرط ظهور بر مثال آفتاب از فرط نور زان سبب تمثیل کردم آفتاب تا بیابد نکته فهم دیر یاب ورنه بیرونی تو از ادراک ما کی بروید این گیاه از خاک ما اندر اینجا شاهدی گیرم قوی از کتاب مستطاب مثنوی «ای برون از فهم قال و قیل من خاک بر فرق من و تمثیل من » عارفانت در ثنا، مبهوت و مات وز ثنایت جمله عاجز در صفات جمله محتاجند و ذات تو غنی بر تو زیبد کبریایی و منی مایه مجموع هستی ها تویی خالق بالا و پستی ها تویی ظاهر از بود تو بوده کاینات ما به تو قائم تو چه قائم به ذات نیستی و کس نداند چیستی هستی اما در ردای نیستی چشم و گوشی ده که بی گفت و شنفت یا زبانی ده که نتوانیم گفت ورنه بیرونی تو از فهم عقول ای منزه ذات تو عمایقول یا بگیر این لغوهای خام ما یا زبان خود بنه در کام ما گر که تنزیهت کنم آن فهم نیست گر که تشبیهت کنم از کافریست وانکه وصفت بر مذاق خاص و عام این همه گفتند و مطلب ناتمام معذرت را پیش ارباب کظیم خوش بگو «واستغفر الله العظیم » کی دهد صورت ز صورتگر خبر آن بود مبهوت صورتگر صور وان که باشد عارف صاحبنظر بیندت در هر گیاهی جلوه گر مور را فر سلیمانی دهد خاک را تشریف سلطانی دهد خوش نباشد وصف سیمرغ از مگس ای تو کمتر از مگس این حرف بس ملک تو باشد قدیم و تازه نیست کبریایی ترا اندازه نیست از خیال تو برون در هیچ حال ما نباشیم ای تو بیرون از خیال از دل و جانت بیارای کارساز هر شب آریم ای تو از ما بی نیاز ای ز اسمت مانده اندر پرده در پرده ما روسیاهان را مدر کافران عشق تو ای بی قرین جمله را نسبت خداوندان دین می کشی عشاق هیچت نیست غم نیستت اندر ترازو سنگ کم در ره عشق تو سرها ریخته خونشان با خاک ره آمیخته نه به تعریفت حدی نه غایت است «ماعرفناک » رسولت آیت است
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.
