
شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
شفاعت کرد روزی شه به شاپور که تا کی باشم از دلدار خود دور بیار آن ماه را یک شب درین برج که پنهان دارمش چون لعل در درج من از بهر صلاح دولت خویش نیارم رغبتی کردن بدو بیش که ترسم مریم از بس ناشکیبی چو عیسی برکشد خود را صلیبی همان بهتر که با آن ماه دلدار نهفته دوستی ورزم پریوار اگر چه سوخته پایم ز راهش چو دست سوخته دارم نگاهش گر این شوخ آن پریرخ را ببیند شود دیوی و بر دیوی نشیند پذیرفتار فرمان گشت نقاش که بندم نقش چین را در تو خوش باش به قصر آمد چو دریایی پر از جوش که باشد موج آن دریا همه نوش حکایت کرد با شیرین سرآغاز که وقت آمد که بر دولت کنی ناز ملک را در شکارت رخش تند است ولیک از مریمش شمشیر کند است از آن او را چنین آزرم دارد که از پیمان قیصر شرم دارد بیا تا یک سواره برنشینیم ره مشگوی خسرو برگزینیم طرب میساز با خسرو نهانی سر آید خصم را دولت چو دانی بت تنها نشین ماه تهیرو تهی از خویشتن تنها ز خسرو به تندی برزد آوازی به شاپور که از خود شرم دار ای از خدا دور مگو چندین که مغزم را برفتی کفایت کن تمام است آنچه گفتی نه هر گوهر که پیش آید توان سفت نه هرچ آن بر زبان آید توان گفت نه هر آبی که پیش آید توان خورد نه هرچ از دست برخیزد توان کرد نیاید هیچ از انصاف تو یادم به بیانصافیت انصاف دادم از این صنعت خدا دوری دهادت خرد ز این کار دستوری دهادت بر آوردی مرا از شهریاری کنون خواهی که از جانم برآری من از بیدانشی در غم فتادم شدم خشک از غم اندر نم فتادم در آن جان گر ز من بودی یکی سوز به گیسو رفتمی راهش شب و روز خر از دکان پالانگر گریزد چو بیند جوفروش از جای خیزد کسادی چون کشم گوهرنژادم نخوانده چون روم آخر نه بادم چو ز آب حوض تر گشتهاست زینم خطا باشد که در دریا نشینم چه فرمائی دلی با این خرابی کنم با اژدهایی همنقابی چو آن درگاه را درخور نیفتم به زور آن به که از در درنیفتم ببین تا چند بار اینجا فتادم به غمخواری و خواری دل نهادم نیفتاد آن رفیق بیوفا را که بفرستد سلامی خشک ما را به یک گز مقنعه تا چند کوشم سلیح مردمی تا چند پوشم روا نبود که چون من زنشماری کلهداری کند با تاجداری قضای بد نگر کهآمد مرا پیش خسک بر خستگی و خار بر ریش به گل چیدن بدم در خار ماندم به کاری میشدم در بار ماندم چو خود بد کردم از کس چون خروشم خطای خود ز چشم بد چه پوشم یکی را گفتم این جان و جهان است جهان بستد کنون دربند جان است نه هرکس که آتشی گوید زبانش بسوزاند تف آتش دهانش ترازو را دو سر باشد نه یک سر یکی جو در حساب آرد یکی زر ترازویی که ما را داد خسرو یکی سر دارد آن هم نیز پر جو دلم زان جو که خرباری ندارد به غیر از خوردنش کاری ندارد نمانم جز عروسی را در این سنگ که از گچ کرده باشندش به نیرنگ عروس گچ شبستان را نشاید ترنج موم ریحان را نشاید بسی کردم شگرفیها که شاید که گویم وز توام شرمی نیاید چه کرد آن رهزن خونخواره من جز آتش پارهای در باره من من اینک زنده او با یار دیگر ز مهر انگیخته بازار دیگر اگر خود روی من رویی است از سنگ در او بیند فروریزد از این ننگ گرفتم سگ صفت کردندم آخر به شیر سگ نپروردندم آخر سگ از من به بود گر تا توانم فریبش را چو سگ از در نرانم شوم پیش سگ اندازم دلی را که خواهد سگ دل بیحاصلی را دل آن به کو بدان کس وانبیند که در سگ بیند و در ما نبیند مرا خود کاشکی مادر نزادی و گر زادی بخورد سگ بدادی بیا تا کژ نشینم راست گویم چه خواریها کز او نامد برویم هزاران پرده بستم راست در کار هنوزم پرده کژ میدهد یار شد آبم و او به مویی تر نیامد چنان کابی به آبی بر نیامد چگونه راست آید رهزنی را که ریزد آبروی چون منی را فرس با من چنان در جنگ راندهاست که جای آشتیرنگی نماندهاست
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.
