پادگرد
کاور شور شیرین۱۰ shooreshirin 10
گنجینه نظامی

شور شیرین۱۰ shooreshirin 10

۲۷ شهریور ۱۴۰۱ · 1 ساعت و 2 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

جهان‌سالار خسرو هر زمانی به چربی جستی از شیرین نشانی هزارش بیشتر صاحب خبر بود که هر یک بر سر کاری دگر بود گر انگشتی زدی بر بینی آن ماه ملک را یک به یک کردندی آگاه در آن مدت که شد فرهاد را دید نه کوه آن قلعه پولاد را دید خبر دادند سالار جهان را که چون فرهاد دید آن دل‌ستان را درآمد زور دستش را شکوهی به هر زخمی ز پای افکند کوهی از آن ساعت نشاطی درگرفته‌است ز سنگ آیین سختی برگرفته‌است بدان آهن که او سنگ آزمون کرد تواند بیستون را بیستون کرد کلنگی می‌زند چون شیر جنگی کلنگی نه که آن باشد کلنگی بچربد روبه ار چربیش باشد و گر با گرگ هم‌حربیش باشد چو از دینار جو را بیشتر بار ترازو سر بگرداند ز دینار اگر ماند بدین قوت یکی ماه ز پشت کوه بیرون آورد راه ملک بی‌سنگ شد زان سنگ سفتن که بایستش به ترک لعل گفتن به پرسش گفت با پیران هشیار چه باید ساختن تدبیر این کار چنین گفتند پیران خردمند که گر خواهی که آسان گردد این بند فرو کن قاصدی را کز سر راه بدو گوید که شیرین مرد ناگاه مگر یک چندی افتد دستش از کار درنگی در حساب آید پدیدار طلب کردند نافرجام‌گویی گره‌پیشانی‌ای دل‌تنگ‌رویی چو قصاب از غضب خونی‌نشانی چو نفاط از بروت آتش‌فشانی سخن‌های بدش تعلیم کردند به زر وعده به آهن بیم کردند فرستادند سوی بیستونش شده بر ناحفاظی رهنمونش چو چشم شوخ او فرهاد را دید به دستش دشنه پولاد را دید بسان شیر وحشی جسته از بند چو پیل مست‌گشته کوه می‌کند دلش در کار شیرین گرم‌گشته به دستش سنگ و آهن نرم‌گشته از آن آتش که در جان و جگر داشت نه از خویش و نه از عالم خبر داشت به یاد روی شیرین بیت می‌گفت چو آتش تیشه می‌زد کوه می‌سفت سوی فرهاد رفت آن سنگدل‌مرد زبان بگشاد و خود را تنگدل کرد که ای نادان غافل در چه کاری چرا عمری به غفلت می‌گذاری بگفتا بر نشاط نام یاری کنم زینسان که بینی دستکاری چه یار آن یار کو شیرین زبان است مرا صد بار شیرین‌تر ز جان است چو مرد ترش‌روی تلخ‌گفتار دم شیرین ز شیرین دید در کار برآورد از سر حسرت یکی باد که شیرین مرد و آگه نیست فرهاد دریغا آن چنان سرو شغبناک ز باد مرگ چون افتاد بر خاک ز خاکش عنبر افشاندند بر ماه به آب دیده شستندش همه راه هم آخر با غمش دمساز گشتند سپردندش به خاک و بازگشتند در او هر لحظه تیغی چند می‌بست به رویش‌در دریغی چند می‌بست چو گفت آن زلف و آن خال ای دریغا زبانش چون نشد لال ای دریغا کسی را دل دهد که‌این راز گوید؟ نبیند ور ببیند بازگوید چو افتاد این سخن در گوش فرهاد ز طاق کوه چون کوهی درافتاد برآورد از جگر آهی چنان سرد که گفتی دورباشی بر جگر خورد به زاری گفت که‌آوخ رنج بردم ندیده راحتی در رنج مردم اگر صد گوسفند آید فراپیش برد گرگ از گله قربان درویش

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.