پادگرد
کاور اپیزود شماره 4 – طوفان
قصه های توکا

اپیزود شماره 4 – طوفان

۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۳ · 12 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

خب عزیزای دلم، رسیدیم به اون بخش قصه‌مون که ساینا و نوشا هم‌دیگه رو پیدا کردن، با هم دوست شدن و تصمیم گرفتن سفرشون رو به سمت کوه‌های زیبای زاگرس شروع کنن. براتون گفتم که اونا هرچی می‌تونستن، درباره‌ی سفرشون اطلاعات جمع کردن و داشتن آماده می‌شدن که تو یه «روز مناسب»، سفرشون رو شروع کنن، اما... اون روز صبح هوا ابری بود. ساینا از روزای ابری خوشش می‌اومد. می‌رفت لب دیوار باغ می‌نشست و منتظر بارون می‌شد. بارون که می‌گرفت، نوکشو باز می‌کرد تا قطره‌های بارون بره تو دهنش. خیلی این کارو دوست داشت. بعضی وقتا قطره‌های بارونو دنبال می‌کرد تا ببینه آخرش به کجا می‌رسن یا به مورچه‌ها و سوسکای طلایی نگاه می‌کرد که بدوبدو فرار می‌کردن و یه جایی خودشونو قایم می‌کردن. ساینا بعضی از بهترین آوازاشو زیر بارون می‌خوند و اون‌قدر زیر بارون می‌موند تا حسابی خیس خیس می‌شد؛ دست آخر می‌رفت زیر برگای بزرگ چنار قایم می‌شد و منتظر می‌موند بارون بند بیاد و کم‌کم پراش خشک بشن. خانوم و آقای دل‌قندی هم از دور مواظبش بودن و به کاراش می‌خندیدن. اونا هم به خاطر ساینا عاشق بارون شده بودن.

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.