پادگرد
کاور قصه تاشلی و دیوها
قصه های روستاتیش

قصه تاشلی و دیوها

۵ آبان ۱۳۹۹ · 5 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

قصه تاشلی و دیوها تاشلی جوان تنبلی بود که از دار دنیا یک اسب ترکمن داشت ، یک روز تاشلی از پیش قوم و قبیله خودش به شهری رفت و به قاضی دانای شهر گفت من را به عنوان پهلوان معرفی کن تا دیوها را شکست بدهم و آرامش را به شهرتان برگردانم . قاضی که تاشلی را می شناخت و می دانست تنها کاری که کرده مگس پرانی است روی کاغذی نوشت : شکستناپذیر است تاشلى دلیر، هزار تا به یک ضربت آرد به زیر. منظور قاضی البته مگس ها بودند، اما تاشلی کاغذ را به سرچوبی بست و سوار اسبش شد و رفت و رفت تا به صحرایی رسید و مردمی را دید که از دست دیوها عاصی شده بودند و با شمشیر و کمان دور چادرهایشان کشیک می دادند . تاشلی گفت من پهلوان هستم و می روم تا دیوهایتان را اسیر کنم و با اسبش راه افتاد که برود به شکار دیو . اسب تاشلی که جریان را می دانست اما به شیطنت سرش را به سمت خانه هفت برادر دیو کج کرد و تاشلی که روی اسب خوابش برده بود با هفت برادر دیو روبرو شد که با گرزهایشان به سراغش می آمدند و داد بلندی کشید . از صدای فریاد تاشلی و از دیدن آن خط نوشته قاضی، دیوها ترسیدند و گفتند ای وای خبر پهلوانی تو در صحرها و کوه پیچیده ، از خون ما بگذر و بیا و غذای خواهر قشنگمان را نوش جان کن. تاشلی هم قبول کرد و چند روزی هم مهمان آن ها بود تا این که خبر رسید پلنگی به کوه های نزدیک آمده و گله ها را تار و مار کرده است . دیوها گفتند جناب تاشلی نمی خواهی بروی شکار پلنگ ؟ پس تاشلی بیچاره مجبور شد سوار اسبش شود و برود شکار . خلاصه تاشلی و اسبش پشت سر دیوها رفتند و رفتند تا به خانه پلنگ رسیدند ،اما از آن جا که اسب ترکمن خیلی زرنگ است ،به محض این که بوی پلنگ را شنید، تاشلی را پرت کرد بالای درختی و خودش گریخت . پلنگ هم که بوی غریبه ها را شنیده بود حمله کرد و دیوها از دستش گریختند و پلنگ زیر همان درختی ایستاد که تاشلی روی شاخه اش نشسته بود که ناگهان شاخه بزرگ شکست و تاشلی با شمشیر قراضه اش و شاخه ها و برگ ها روی پلنگ افتاد و پلنگ بیچاره هم دیگر راهی برای فرار پیدا نکرد و اسیر شد . اما دیوها که با تاشلی به غارشان برمی گشتند ، شنیدند که تاشلی به خواهرشان می گوید برادرهایت نگذاشتند من روی پلنگ سواری کنم و تنشان لرزید و همین هم شد که با عروسی تاشلی و خواهرشان موافقت کردند . تاشلی هم سوار اسب ترکمنش شد و دختر را که البته شبیه دیوها نبود ، پشت خودش سوار کرد و به سمت قیبله ها رفت و به هرکدامشان که رسید گفت این دختر خواهر دیوهاست است و زن من شده و هیچ دیوی دیگر به شما حمله نخواهد کرد . البته همین هم شد و تاشلی قهرمان همه صحراها و سرکرده همه دیوها شد و بچه هایش که نیمی دیو بودند و نیمی آدم ،بهترین سوار کاران ترکمن همه دنیا شدند . برای خرید محصولات روستاتیی و اطلاع از پروژه های توسعه روستایی

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.