پادگرد
کاور 2
گوش کن مرا

2

۱ آذر ۱۴۰۰ · 2 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

دو دستِ نحیفت در هم پیچید. سکون دَرَم جاری شد. مثل کسی که خودش را به ناگاه در میانه‌ی میدان مین یافته! تابه‌حال شده که در سوزِ زمستان، زیر پتو چشمانت باز بشود و با خود بگویی که حاضری هرکاری بکنی تا همان‌جا بمانی؟؛ پیچَکَت مرا از جهان دور کرد. همان وقت، همان لحظه. همان نفس. تا به حال نفس‌های کسی را از روی گلویش بوسیده‌ای؟ تا به حال نبضت را با تپش قلب کسی، از پشت ستونِ فقراتش، هم‌آهنگ کرده‌ای؟ بیا ساده‌ترش کنیم؛ تا به حال برای کسی مُرده‌ای؟ یا برایش زندگی کرده‌ای؟... همان لحظه، همان نفس، همان‌جا که پیچکت همچو پیله مرا از چنگالِ جهانِ یخ‌زده می‌قاپید، می‌خواستم زمان هم به دام یخبندان بی‌اُفتد. بلکه تاابد از هُرمِ هم ببلعیم و تمام نشویم. می‌دانی، آتشِ ابدی را تنها می‌توانی در قابِ نقاشی بیابی‌. تا به حال آرزوکرده‌ای که ای‌کاش یک شخصیت خیالی می‌بودی؟ درون یک داستانِ احمقانه. چه فرق می‌کند. از هزاربرگ تنها تصویر و تصورِ همان پیچک کافی‌است. آدمیزاد اگر به پیچکش دل‌ببندد، ردپای اشک را می‌بیند، حتی زیرِ دوش. باران...؟؛ باران که خودش اشک است. تا به حال قابِ شخصی‌ات را از کسی داشته‌ای؟ همان زاویه‌ای که مختص توست. مثلِ جاده‌ای که از میانِ دو کتفت آغاز می‌شد و تا ناکجا ادامه داشت. میانِ دو کوهستانِ پوشیده از برف. و پشتش، آسمانِ کاشی‌کاری شده‌ای بود و شُرشُرِ دوش. دوش، دوشادوشِ هم‌، خواندم. دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند. اما کسی در را باز نکرد. چرا درست نیست. پرسیدم آخر چه کسی؟! تو که در من تنیده بودی، و من که همچو دانه اناری در آغوشِ یخ، بی‌حرکت. تا به حال شده زمین و زمان را به هم ببافی و باز نتوانی حتی کلامی از آن چه در سرت هست را بگویی؟.

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.