

شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
مرا میدیدند. تنها مرا. این بدن را. این دهان را. این آدمِ کجومعوج را. این مزهپرانیهای سرگرمکننده را. این موجودِ دوپای نیمهدیوانه. این چشمهای برّاق را. اما آن چه نمیشود دید را نمیشود دید. "خب حداقل برایمان تعریف کن". نمیشود. نمیشود که نمیشود. چطور بنشینم و آن شبها را برایت تصویر کنم. آن آدمها که کنارشان عمر گذراندم. آن جاها که رفتم. آن حسها. آن همه سیگاری که کشیدم. آن همه زندگی را. آن همه خاطره را! مگر میشود عشق را برای کسی تعریفکرد!؟! همکارمان دخترِ خوبی است. از کسی خوشش آمده. گاهی که با من حرف میزند یادِ آن روزهای خودم میاندازدم (شاید هم میاندازتم). خوب یادم میآید که چهها کردم. چه حرفها. چه فکرها. چه کامهای خیالی و ناکامهای واضحی. من که گفتم فراموش اما خودش (همکارم نه، آن شخصِ به فراموشی سپرده شده منظورم است) میداند که من جانِ فراموشکردنِ هیچچیز را ندارم. این ذهن لعنتی مرا در زندانِ یادها جا گذاشته. باز هم میپرسد. آخر آدمِ حسابی، من آن بازتابِ نور ماه بر روی آسفالتِ خیسِ از بارانِ خیابانهای محلهی بچگیهای چهارسالهام را چگونه برات تصویر کنم؟!. آن دست در دستِ پدر به سوی مغازه برای خریدن ماست، در شبی که شام کتلت بود و برنج. مادرم با دیس برنج میآمد. بعد با دیسِ کتلت. من یک تکّه از کتلت را گاز میزدم و با خیال این که قایقشده، در رودِ کاسهی ماست میراندمش. من چطور برایت بگویم که آن شبها چه مزه بود؟. من چطور برایت بگویم که پسیخوردنها و مسخرهشدنها و هیچ دوستینداشتنها چه مزه بود؟ من چطور برایت بگویم که تا سرحد مرگِ سِگا بازیکردن چه مزه بود؟ صبحهای سرد سرِ صف، سخنرانیِ نیمساعتهی آقای ناظم. دَکزدن. آدمهایی که تقریباً دیگر هیچکدامشان نیستند و اگر باشند هم حرفی مابینمان نیست. میخواستم بیشتر بنویسم. اما کمالگرایی مرا به صبح میرساند. همانطور که گفتم ذهن من همهچیز را ثبتکرده. به همین خاطرهبازیِ نیمبند اکتفا میکنم. اصلاً چرا نوشتم. نمیدانم. نمیدانم این آدم دارد به کجا میرود. اصلاً داستانِ ما آنقدر ارزشِ شنیدن دارد؟ ندارد. هیچچیز ارزش شنیدهشدن ندارد. هیچچیز ارزش ایستادن ندارد. فقط میدانم که دلم برای آن آدم تنگشده. کاش میتوانستم تمامقد پشتش بایستم و از تمام آن بدیها که در حقش شد جلوگیری کنم. نمیتوانم. آن بچه دیگر زجرش را کشیده. کشیده و نشستهاست یک کنجِ روانم. گاهی که حالم سرجایش نیست، آرام درِ گوشم میگوید: "رضا، رضا، من میترسم. قول بده فراموشم نمیکنی". گریهام میگیرد. در جوابش میگویم: "رضا، رضا، من میترسم. قول بده فراموشم نمیکنی"
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.





