پادگرد
کاور تذکره
ققنوس

تذکره

۶ مرداد ۱۴۰۰ · 4 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

. تذکره . . سال صعود ما، از قله‌ی آدم سال چشیدن‌ها از هستی و عالم فصل رسیدن‌ها، چکیدن و رُستن‌ها به بزم دیو و ددها، شادی و غم . مبادا به هرشکلی از بودن عادت کنیم به مشتی ز ارزن قناعت کنیم مبادا به هر ناکسی رو کنیم زمین را ز نامردمی پر کنیم دریغا، دریغا چو افسانه‌ایی بشنویم ننوشیده مِی، مِی پرستی کنیم به ظالم اگر سر نهیم، بَرده‌ایم خیانت به میهن کنیم، باخته‌ایم در این ساعتی که ز ما طی شود دریغا اگر ساقه‌‌‌ی روح‌مان خم کنیم به بنده نخواهد رسد جز ستم ‌که ما شهسواران برجسته‌ایم . من و تو ساکنان شهر پیریم چو انگشتان یک دست شریفیم مبادا که این‌گونه ما کم‌شَویم از زمین: دلی خسته با روحی آسیب‌پذیر به شهر خداییم و نوبت به ماست که خود را بسازیم، خدایی کنیم . همسنگرت هستم، همذات سهرابم از نسل زال زر، آن بی‌رنگ‌ترین آدم سهراب‌کُشی دیدم، بی‌برگی، واماندن وز مکتب سیمرغ، پَر مانده در جانم . به رستم مانده ویرانی، از آن نیرنگ شیطانی همان گاهی که با لبخند زد خنجر به سهرابش که بس مرگ‌آور است سنت چو زایش برنمی‌تابد بجا از آن شکوه پیر فقط هجوی و داستان است . باز هم طلوع کردم باز قد برافراشتم باز دست رستم‌ها زد دشنه بر پشتم . با درد، با سکوت، آوارگی و دود می‌سوخت میهنم، در حسرت فروغ پروانه در غربت، آزادگی در بند لالای چشم او، لالایی می‌سرود: باآینه دمسازی، با خویش ستم سازی در وقت خردسازی، بدمستی‌ که می‌بازی می‌بازی و می‌بازم، در تاریکی مطلق خورشید‌ک من برخیز، با شمع چرا سازی؟ من از ریشم، تو از ریشه، منم گلدان، تو اندیشه برای ساختن رویا، شدم آجر، شدم تیشه. خدایت ساز می‌داند، چو من آواز می‌خواند به پای عاشقی‌هایت، به رُستن‌گاه می‌آید وز آن سیمرغ پَری‌ست در تو، چراغ اتحادش‌ کن به مهربانی کمر بگذار که از شاهی چنین آید. نه‌باگریه، برقص‌جانا، به رسم زندگی‌سازان به راستی‌ها قدم بگذار، سلامت‌آیی از توفان هزاران دیو و دد آیند به تسبیح و مبارک‌باد که تو مقصود این خوانی، برون‌آیی چو از زِهدان. . ..................... وحید قاضی‌نور ... Vahid GhaziNour ۶ مردادماه ۱۴۰۰

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.