پادگرد
کاور وحدت
ققنوس

وحدت

۱ آبان ۱۴۰۰ · 5 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

. وحدت . . تو که از رخصت شب‌پنجره‌ها می‌آیی، به خسوف، می‌آیی. سایه، در روشنی باغچه از تو خبری می‌جوید، و تو از زیر، به رو می‌آیی. آسمان، می‌بارد. دانه‌ایی، می‌شکفشد، مادرت، باز سلام می‌گوید. پدرت در سَرِ تو می‌گوید: که خرد می‌باید. هستیِ ناقابل، در دلِ نیستیِ ناپیداست، و از این خوان، عبور باید کرد، : که سفر، یعنی تو. در دل قافله، ابری‌ست، ز آئینه‌ی عشق، هوشیار باید بود، و عبور باید کرد، همچو یک شاهد مست. لشگر مجنونین، که به سَرکردِگی بیوه‌زنی می‌آیند، در پیِ معرفت وُ وجدان‌اند. مادرت، می‌بیند. مادرت، خاموش است. و تو در ناسِره‌ها می‌مانی... خوابی در بیداری، که شفا می‌یابی. سفره‌ی سرخ شقایق، روشن، لحظه‌ی سبز سعادت، جاری‌ست، دلهره می‌آید، و تو در حوصله‌ی مرغ سحر، می‌خوابی. دختر شاه پریان وُ سفیری ز سلام می‌آیند. و تو از راه سفر می‌گویی، و ز تکرار عروسک‌وار، هم، که پر از خستگیِ راهِ نرفته هستی، او خودش می‌داند! می‌فهمد! و از او می‌پرسی: زندگانی چون است؟ - زندگی، محزون است، من پر از اندوهم. و تو اندازه‌ی یک‌روزنه در تَنگِ غروب وقت داری، ‌که به شادی نهان، رهیابی. هدیه‌ایی خواهی داد. هدیه‌ایی خواهد داد. تو به او می‌گویی: افق "ما" زیباست. او به تو می‌نگرد، چشم‌هاش، لبریزند، مثل یک پرسش گُنگی که پر از ایهام است. تو به آغاز سلام می‌نگری، و به پیدایش این قصه‌ی ناب. عاشقی، باید کرد. نوتَر از دیروزها، زندگی باید کرد. زندگی، در صِدق است، که تو را می‌سازد. باید از صافی تردید، گذشت. کوچه‌ی شوق، تو را می‌خواند. و تو از خواهش این پنجره‌ها می‌گویی، و تو از حادثه‌ایی می‌گویی، که پر از اعجاب است، و از آن رویایت، کز پسِ کودکی همراه تو بود. به بلوغ باید رفت. و تو از خاطره‌ات، تخم امید می‌آری، و در آن اوج، به موج می‌آیی، و از او می‌پرسی: چند قدم مانده به "ما"؟ او به تو می‌خندد. آینه، می‌خندد، و، تو هم‌، می‌خندی. قاصدک‌ها به شما می‌گویند: که عبور باید کرد، گاهی افتاد به خاک، وَ دوباره ایستاد. زندگانی، خطی‌ست، که پر از ابهام است. خبرت هست سَرَت می‌جوشد؟ خبرت هست تنت می‌کوشد؟ خبرت هست دلت، خانه‌ی توست؟ خبرت هست که در چشم جهان جاداری؟ شهر ما، منطقه‌ی احساس است. شهر ما، جای خردورزی و عشق، شهر ما مدرسه‌ی اِشراف است. کودتا باید کرد، در شب آینه‌های پُرحرف. در پسِ آینه‌ها، شهر شماست. تنِ تو، کِشتی وُ دنیا، دریاست. ناخدا باید شد، وز خدا، باید رفت... . ................................ ... وحید قاضی‌نور ... ... Vahid GhaziNour ... ۳۰ مهرماه ۱۴۰۰ https://www.instagram.com/p/CVVxNqbqUTH/?utm_medium=share_sheet

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.