پادگرد
کاور مَحمِل
ققنوس

مَحمِل

۹ بهمن ۱۴۰۰ · 9 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

. مَحمِل . به‌تاریخ مفقوده‌ی عشق ما، به‌بزم محبت، گل اندر مُحاق، به‌بازیگران سیاه و سپید به‌"مایی"، که‌وامانده در انتخاب ؛ ؛ ؛ . . تنِ ما، چو قایق، بر این رود بی‌انتها چه‌ نزدیک‌ و دوریم، که در انزوا هزار شاید و باید آمد پدید حماسه‌ سرودیم گَهی از فِراق . رسیدیم به امروز، به فهمِ کنون: ، صدای شهامت، بلوغ سکوت که‌آید هجای سعادت، ز حلق خلوص در آرامِ سینه‌، سخن‌گفته دل: به همت‌شَویم محرم و هم‌قد آرزو. . هم‌اکنون، همینجا! جهانی که ماییم در آن: ، یکی می‌زَند ره، یکی رهنماست به‌ تشویق و تنبیه، بَرندَت مُغاک یکی هم شود ظاهراً همدمی نابَلَد همان سنگ راهی که رانَد تو را تا گناه . گناهی که هم زین‌‌ زند، هم لِگام چو اسب نژندی شَوی رامِ رام یکی هم سَرَک می‌زند، رسمِ بازی بلد به‌ بازی همیشه ببازی به "آن" . یکی هم رفیقی شود پُر لهیب نشانت دهد صدهزاران فریب یکی هم برایت خدای آوَرَد شَوی مَجمَعه، هرکه خواهد نصیب . به عادت تو را می‌کنند مبتلا کسی هم نَهیبَت زند در خفا میان دو مادر فرو خفته‌ایی خفیفَت کند این جدال مدام . به هر کیش و مَسلک بزن خطِ رَد فریبَت دهند فاعلان دغل‌مَندِ دَد هزار فرقه آمد پدیدار، همه‌مدعی همه، یک‌کسَند، جامه‌ها رنگ‌به‌رنگ . چهل دزد بغدادِ کوزه‌نشان تو را می‌کِشانند به آئین‌ِشان به‌ افسون قلب‌ها، دلت می‌خَرند که تقدیم‌کنی گوهرت را به "آن" . به‌"آنی" که بر تو محک می‌زند به هر آدمی قیمتی می‌زند جهان، خانه‌ی او. ازل، نام اوست به آزادگان هم کمک می‌دهد . چه‌باید؟ رهایی کجاست؟ . نه‌تسکین! نه‌تفریح! که آلوده‌ایم هم‌آغوش شب‌ها، تب‌آلوده‌ایم به رودی ز آلت شروع‌شد شنا به هر سو که رفتیم، نیاسوده‌ایم . هجوم رذالت به ایوان ماست هزار دشنه‌ی تشنه در دست ماست تویی آنکه می‌باید عصیان کند که این در یَدِ اختیارات ماست . ولیکن . . . . به دنیای بی‌حاصلی‌ها نخند خلاصی نیابی هر آن، از گزند به اینجا شدیم، روزگاری به شوق که مشق جوانی کنیم بر خَدَنگ . به بزم خدایان افسانه‌ایم برون تا نیاییم، ندانیم که‌ایم خوشا معبدِ اعظمَت، جسم یار در اینگونگی‌هاست‌که اسطوره‌ایم . چو امشب‌شبی از منِ کهنه‌ات کُن گذار که بودن، سلامی‌ست، میان دو یار خودت را بپا کن به حُکم خِرد در آغوش یارت ز پوستین درآی؛ . ................................. وحید قاضی‌نور ... Vahid GhaziNour ۸ بهمن‌ماه ۱۴۰۰ https://www.instagram.com/p/CZSdMV8KALZ/?utm_medium=share_sheet

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.