

شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
🎙️ قسمت دهم فصل پنجم پادکست دیوان در قسمت قبل براتون گفتم که رستم و گیو بعد از پنج روز بالاخره رسیدند ایران. بزرگان هی میرفتن دم در ببینن اینا چی شدن و کاووس هم توی کاخش از عصبانیت سرخ بود. همین که رستم و گیو رسیدن، شاه حتی نگاشون هم نکرد؛ فقط پرید وسط حرف و گفت: «گیو! همین الان برو رستم رو دار بزن! تا یاد بگیره دیگه نافرمانی نکنه!» گیو هم که خشکش زده بود، گفت: «قربان… نمیکنم!.» کاووس بیشتر جری شد و دستور داد: «طوس! همین دو تا رو با هم اعدام کن!» همین شد که رستم از کوره در رفت. وسط تالار وایساد، جلو چشم همه، و «کلی درشت و گنده بار کاووس کرد و تمام حرف هایی که سالها توی دلش بود رو ریخت سر کاووس و گفت: کافیه! من دیگه برای همچین شاهی نمیجنگم!» طوس رو پرت کرد اونور، پرید روی رخش و اعلام کرد ایران رو ترک میکنه. پهلوانها که دیدن اوضاع داره خیلی بد میشه، فوری رفتن سراغ گودرز پیر که بیا وسط و یه کاری کن. گودرز هم اول کاووس رو جمع کرد و حسابی فهموند که «اگه رستم قهر کنه، همین فردا تورانیها از روی ما رد میشن.» بعد رفت دنبال رستم و با هزار زحمت پهلوان رو قانع کرد که به خاطر ایران برگرده. خلاصه شاه و رستم آشتی کردن و تصمیم گرفتن فردا صبح آماده جنگ با تورانیها بشن. صبح که شد، سپاه ایران با صد هزار سرباز مثل یه دیوار بزرگ روبهروی سپاه توران صف کشید. شب قبلِ حمله، رستم رفت یه دوری بزنه داخل اردوگاه تورانی ها قایمکی، ببینه اوضاع چطوره. که یهو داییِ سهراب—ژندهرزم—دیدش! تا اومد عکسالعملی انجام بده و بگه رستم این پسرته سهراب، رستم که نشناخته بودش فرصت نداد؛ درجا زدش و کشت. ژندهرزم همون کسی بود که تنها رازدار ازدواج رستم و تهمینه بود توی اون اردوگاه و تهمینه فرستاده بودش که اگه تونست، رستم رو به سهراب نشون بده به دست رستم کشته شد. همین باعث شد که سهراب بعد از دیدن جنازه داییش، خشمش چند برابر بشه… و حالا ادامه داستان… 🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یکبار بشنو! در «دیوان»، داستانهای شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز میشنوی؛ درست مثل یه قصهی جذاب که برات تعریف میکنم. 📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan 📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین: کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصههای تصویری و نقاشیهای ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast 📱 اینستاگرام دیوان: @diwan.podcast 💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامهای؟ نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.





