پادگرد
کاور آن را که غمی چون غم من نیست چه داند (اجرای اول) - سعدی
دیوان خیال

آن را که غمی چون غم من نیست چه داند (اجرای اول) - سعدی

۵ مرداد ۱۴۰۵ · 2 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

✨اجرای احساسی از غزل زیبای سعدیِ جان ✨ دیوان اشعار | غزل شماره 217 برای دسترسی به صدها اجرای کامل و رایگان غزل های زیبای فارسی میتونید اپلیکیشن اختصاصی دیوان خیال رو از طریق لینک زیر نصب کنید. نصب برنامه: https://play.google.com/store/apps/details?id=com.divanekhial.app در یوتیوب ببینید: https://youtu.be/be0bK0rKUh4 در اسپاتیفای بشنوید: https://open.spotify.com/album/07qYwsfB99JbtNigzbdSWj در اپل موزیک بشنوید: https://music.apple.com/us/album/an-ra-ke-ghami-chon-gham-e-man-nist-version-1-single/6794058470 کانال تلگرام: https://t.me/divane_khial متن کامل شعر: آن را که غمی چون غم من نیست چه داند کز شوق توام، دیده چه شب می‌گذراند؟ وقتست اگر از پای درآیم که همه عمر باری نکشیدم که به هجران تو ماند سوز دل یعقوب ستم‌دیده ز من پرس کاندوه دل سوختگان، سوخته داند دیوانه گرش پند دهی کار نبندد ور بند نهی سلسله در هم گسلاند ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوری در آتش سوزنده صبوری که تواند هر گه که بسوزد جگرم دیده بگرید وین گریه نه آبی است که آتش بنشاند سلطان خیالت شبی آرام نگیرد تا بر سر صبر من مسکین ندواند شیرین ننماید به دهانش شکر وصل آن را که فلک زهر جدایی نچشاند گر بار دگر دامن کامی به کف آرم تا زنده‌ام از چنگ منش کس نرهاند ترسم که نمانم من از این رنج دریغا کاندر دل من حسرت روی تو بماند قاصد روَد از پارس به کشتی به خراسان گر چشم من اندر عقبش سیل براند فریاد که گر جور فراق تو نویسم فریاد برآید ز دلِ هر که بخواند شرح غم هجران تو هم با تو توان گفت پیداست که قاصد چه به سمع تو رساند زنهار که خون می‌چکد از گفتهٔ سعدی هرک این همه نشتر بخورد خون بچکاند

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.