پادگرد
کاور ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می روی
دیوان خیال

ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می روی

۳۱ خرداد ۱۴۰۵ · 6 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

شب کاروان‌ها زین جهان بر می‌رود تا آسمان تو خود به تنهایی خود صد کاروانی می‌روی ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می‌روی دانا و بینای رهی آن سو که دانی می‌روی ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می‌روی دانا و بینای رهی آن سو که دانی می‌روی بی‌همره جسم و عرض بی‌دام و دانه و بی‌غرض از تلخکامی می‌رهی در کامرانی می‌روی نی همچو عقل دانه چین نی همچو نفس پر ز کین نی روح حیوان زمین تو جان جانی می‌روی ای چون فلک دربافته ‌ای همچو مه درتافته از ره نشانی یافته در بی‌نشانی می‌روی ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می‌روی دانا و بینای رهی آن سو که دانی می‌روی ای غرقه سودای او ای بیخود از صهبای او از مدرسه اسمای او اندر معانی می‌روی ای خوی تو چون آب جو داده زمین را رنگ و بو تا کس نپندارد که تو بی‌ارمغانی می‌روی کو سایه منصور حق تا فاش فرماید سبق کز مستعینی می‌رهی در مستعانی می‌روی شب کاروان‌ها زین جهان بر می‌رود تا آسمان تو خود به تنهایی خود صد کاروانی می‌روی شب کاروان‌ها زین جهان بر می‌رود تا آسمان تو خود به تنهایی خود صد کاروانی می‌روی ای آفتاب آن جهان در ذره‌ای چونی نهان وی پادشاه شه نشان در پاسبانی می‌روی ای بس طلسمات عجب بستی برون از روز و شب تا چشم پندارد که تو اندر مکانی می‌روی ای لطف غیبی چند تو شکل بهاری می‌شوی وی عدل مطلق چند تو اندر خزانی می‌روی آخر برون آ زین صور چادر برون افکن ز سر تا چند در رنگ بشر در گله بانی می‌روی ای ظاهر و پنهان چو جان وی چاکر و سلطان چو جان کی بینمت پنهان چو جان در بی‌زبانی می‌روی ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می‌روی دانا و بینای رهی آن سو که دانی می‌روی ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می‌روی دانا و بینای رهی آن سو که دانی می‌روی شب کاروان‌ها زین جهان بر می‌رود تا آسمان تو خود به تنهایی خود صد کاروانی می‌روی

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.