پادگرد
کاور درفش کاویانی
داستانهای حمیدبیک

درفش کاویانی

۱۰ بهمن ۱۳۹۸ · 5 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

درفش کاویانی؛ با اینکه دو تا اتاق بیشتر نداشتند هشت نفری توی اتاق جلویی می خوابیدند. اتاق پشتی حکم اتاق پذیرایی را داشت و ورود به آن به جز وقتی که میهمان داشتند ممنوع بود. آنجا همیشه ی خدا بوی تمیزی میداد. تابستانها خنک بود و زمستانها هم مثل یخچال سرد. مادر لحاف تشکها را گوشه اتاق عین مسجد حاج آقا صابر صاف و مرتب بنا کرده بود. بوی نفتالینی که لابلای آنها گذاشته بود تا بید نزنند مثل بوی گلاب تقدس و ابهت غریبی به اتاق میداد. آینه عقدش هم سه کنج اتاق عین چشماش که همیشه یک دار قالی رنگ به رنگ توی آن دیده میشد تیرهای چوبی سقف را نشان میداد. رضا زیر شلواری گل و گشاد نخودی رنگی که تا بالای قوزک پوست کلفت و تیره ی پایش می رسید را کند و گوشه ای از اتاق انداخت. بعد دستی به روی زیر شلواری نو و تا شده ی روی فرش که آبجی بزرگه با اولین حقوقش که از کارخانه ی روده پاک کنی گرفته بود خریده بود کشید. نرم بود و ضخیم. روی رنگ سبز تیره اش نوارهای پهن آبی رنگی داشت که خطهای سبز فسفری مثل سیم های تیر چراغ برق توی کوچه روی آنها چاپ شده بود. آنرا با اشتیاق برداشت و به صورتش چسباند و نفس عمیقی کشید. بوی خانه حشمت یا به قول آقاش "حشمت اله خان" را میداد. آخر حشمت بعد شش تا دختر و کلی نذر و نیاز آمده بود تا نسل اسمال آقا منقرض نشود. اون روز با بچه های محل رفته بودند خانه ی حشمت که تازه ختنه اش کرده بودند. آقاش پوست بریده شده ی شومبولشو عین مدال شجاعت ژنرالها سینه ی دیوار بالای سر حشمت میخ کوب کرده بود. حشمت هم توی رختخواب لم داده بود و پز چپه اسکناسهایی که دیدنی گرفته بود را میداد. القصه وقتی رضا زیر شلوار نو را با شوق و ذوق پوشید پوست پاهاش مور مور شد. جلوی آینه رفت و در پس زمینه ی تیر چوبی و پوشال - پرتوهای سقف خودش را نگاه کرد. با بچه اعیانها مو نمیزد. زیر شلواری قوزک مچ پاهاش را پوشانده بود. از جلو هم دو سر یک بند سبز فیروزه ای رنگ عین بند کفش از زیر کش پهن و چین دار دور کمرش آویزان بود. آنها را کشید و یک گره پاپیونی زد و نگاه تحسین آمیز دیگری به خودش انداخت. اما هر چه بیشتر خودش را توی آینه می سکید کمتر احساس راحتی می کرد. هر چقدر سعی می کرد خودش را با این زیر شلواری در حال اردنگی زدن به پشت هوشنگ پسر مش حیدر بقال یا وقتی که با رفقای محل دم میگرفتند یکی یه دونه خل دیوونه مجسم کند نمی شد. از آدمی با این زیر شلواری این کارها بر نمی آمد. وقتی خودش را با آن گره پاپیونی کنار بچه مجل ها در حال شاشیدن از روی پل توی رودخانه خشکه تصور کرد قیافه اش از اردنگی زدن هم مسخره تر بود. اما از همه ناجورتر وقتی بود که آقاش شب با چرخ تحافی میوه با آن شلوار تیره ی ازلی ابدی و پیراهن رنگ و رو رفته اش از سر کوچه پیداش میشد و او باید میرفت و چرخ را از او میگرفت و به تیر چراغ برق قفل و زنجیر میکرد. با تجسم این صحنه ی آخری بی درنگ زیر شلواری را کند و زیر شلوار چیت گل و گشاد خودش را پوشید و از در حیاط زد به کوچه. وقتی از دور قمبل هوشنگ را دید که جلوی مغازه ی سوپری آقاش دولا شده و دارد جنسها را مرتب میکند، بوی گند کثافتهای روده گوسفند توی مشامش پیچید و نوک انگشتهای پاش به مور مور افتاد. به آرامی روی یک پا نشست و گالشهای پلاستیکیش را ور کشید. بعد در حالیکه شلوار گل و گشادش مثل درفش کاویانی در باد به اهتزاز در آمده بود به طرف او دوید.

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.