پادگرد
کاور #52 - داستان شطرنج بازی شاه با دلقک
داستان های مثنوی

#52 - داستان شطرنج بازی شاه با دلقک

۲۲ شهریور ۱۴۰۰ · 29 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

شاه با دلقک همی شطرنج باخت مات کردش زود خشم شه بتاخت | گفت شه شه و آن شه کبرآورش یک یک از شطرنج می‌زد بر سرش | که بگیر اینک شهت ای قلتبان صبر کرد آن دلقک و گفت الامان | دست دیگر باختن فرمود میر او چنان لرزان که عور از زمهریر | باخت دست دیگر و شه مات شد وقت شه شه گفتن و میقات شد | بر جهید آن دلقک و در کنج رفت شش نمد بر خود فکند از بیم تفت | زیر بالشها و زیر شش نمد خفت پنهان تا ز زخم شه رهد | گفت شه هی هی چه کردی چیست این گفت شه شه شه شه ای شاه گزین | کی توان حق گفت جز زیر لحاف با تو ای خشم‌آور آتش‌سجاف | ای تو مات و من ز زخم شاه مات می‌زنم شه شه به زیر رختهات | چون محله پر شد از هیهای میر وز لگد بر در زدن وز دار و گیر | خلق بیرون جست زود از چپ و راست کای مقدم وقت عفوست و رضاست | مغز او خشکست و عقلش این زمان کمترست از عقل و فهم کودکان | زهد و پیری ضعف بر ضعف آمده واندر آن زهدش گشادی ناشده | رنج دیده گنج نادیده ز یار کارها کرده ندیده مزد کار | یا نبود آن کار او را خود گهر یا نیامد وقت پاداش از قدر | یا که بود آن سعی چون سعی جهود یا جزا وابستهٔ میقات بود | مر ورا درد و مصیبت این بس است که درین وادی پر خون بی‌کس است | چشم پر درد و نشسته او به کنج رو ترش کرده فرو افکنده لنج | نه یکی کحال کو را غم خورد نیش عقلی که به کحلی پی برد | اجتهادی می‌کند با حزر و ظن کار در بوکست تا نیکو شدن | زان رهش دورست تا دیدار دوست کو نجوید سر رئیسیش آرزوست | ساعتی او با خدا اندر عتاب که نصیبم رنج آمد زین حساب | ساعتی با بخت خود اندر جدال که همه پران و ما ببریده بال | هر که محبوس است اندر بو و رنگ گرچه در زهدست باشد خوش تنگ | تا برون ناید ازین ننگین مناخ کی شود خویش خوش و صدرش فراخ | زاهدان را در خلا پیش از گشاد کارد و استره نشاید هیچ داد | کز ضجر خود را بدراند شکم غصهٔ آن بی‌مرادیها و غم

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.