
رادیو انقلاب
رادیو انقلاب
موضوع

رادیو انقلاب

شما شنونده پادکست افرا هستید

Chapter 3

Literature

تکلیف۱۱

پادکست داستانهای کوتاه وانگیزه بخش

شعر

Sohrab seperi

Zahra

خخخخ

Ijbbvg

🌿💛این جملات به انسان انگیزه زندگی کردن را میدهد💛🌿

زندگینامه هلن کلربانوی بی نظیر

Gf

..
نسخهی صوتی مقالات وبگاه انتشارات رخداد کویر

پیشرفت یا تغییر؟!🤔

ناز ابروی تو بودن چه شود

برشی از آدمهای معمولی

تو این پادکست میخوایم باهم در مورد معماری نه صرفا به عنوان علم بلکه راجع به همه اونچه که از معمار و معماری ناشنیده نادیده و ناخونده مونده حرف بزنیم. باهم همسفر میشیم به دنیای ناشناخته های معماری...

شیدکست بازخوانی داستانهای انسانهای غیرمعمولیست.

سوگنامه: نامهای که در آن اوصاف ماتم و مرثیه ای نوشته باشد. سوگ مادر یادداشتهای شاهرخ مسکوب برای ادای دین او به مادرش، از میان دفترهای خاطراتِ منتشر نشده و نوشتههای دیگرش گزیده شده است. این پادکست با روایت دانیال اسماعیلیان از ابتدای زمستان 99 تهیه و تولید شده است.

کرونا ویرووس

❇️ زمان عاشقی برای من و تو، زمان مفهومی نداشت... وقتی با هم بودیم، یا به یاد هم... این را من نمیگویم، خودت هم میدانی... وقتی که به یاد هم می افتیم و ساعت و ثانیه ها از شمارش لحظه های بی قراریمان باز میمانند... دیشب هم به یادت افتادم... دیشب هم... هر شب به یادت می افتم، هر روز، هرشب، هر لحظه... عشقمان را در بند ثانیه های زود گذر و فانی نمیدیدیم... مثل وقتی که به چشمانم زل میزدی... مثل وقتی که از نگاهت چشم بر نمیداشتم. دیشب هم به نگاهت خیره شده بودم، به چشمانی که از پشت پیکسل های صفحه گوشی مرا نگاه میکرد... به نگاهی که در بند ثانیه ها نبود. دستانت را وقتی که میگرفتم، جاودانه میشدیم. رها از هر گونه قید و بند... دیشب هم... راستش، دیشب هم میخواستم دستانت را بگیرم... هر شب میخواهم دستانت را بگیرم، همانطور که هرشب میخواهم گوشی تلفن را بردارم، نبودن چندین ماهه ات را فراموش کنم و بی توجه به بی توجهی هایت، شماره ات را بگیرم و صدای آرامش بخشت را -که انگار صد دوز مورفین به جانم تزریق میکند- نفس بکشم... اما، میدانی... مدام از خودم میپرسم که اگر او به اندازه من دلتنگ نباشد چه...؟! همانطور که به اندازه من عاشق نبود... اگر زمان بی قراری هایش تمام شده باشد چه...؟! همانطور که هیچوقت مثل من بی قرار نبود... زمان جلودار ما نبود، وقتی که باهم بودیم... وقتی دوشادوش هم تک تک کوچه های عاشقی را پرسه میزدیم، وقتی که لبخندهایمان خطی مستقیم را در مسیر مخالف طی میکردند و تلاقی شان به شیرین ترین لحظات تبدیل میشد... زمان حرفی برای گفتن نداشت، وقتی فضای شهر پر میشد از عاشقانه های پر معنایی که بین نگاه هایمان رد و بدل میشد... ثانیه ها ارزش میباخت، وقتی چشمانت آتش عشقی را که در عمق نگاهت زبانه میکشید بر تک تک سلول های بدنم فرو می انداخت. عزیزدلم...! حقیقت این است؛ من و تو، بارها و بارها در کوچه پس کوچه های این شهر، در کافه ها و سینماها، در خلوت دوتایی مان، زمان را به سخره گرفته ایم... یادت هست؟... و حالا زمان دارد با تک تک ثانیه های بی هم بودنمان از ما انتقام میگیرد... دیشب هم انتقام گرفت. هر شب انتقام میگیرد، همانجایی که آخرین چراغ هم خاموش میشود اما خواب به چشمانم راه نمی یابد... همانجا که دلم به سمت شماره تلفنت میرود اما دستم نمیرود... همانجایی که ساعت و ثانیه ها از شمردن لحظات دلتنگی و بی قراری ام باز میمانند... ✍🏼 یوسف هاشمی