پادگرد
کاور بوستان سعدی - 001 - دیباچه - به نام خدایی که جان آفرید
بهاریه

بوستان سعدی - 001 - دیباچه - به نام خدایی که جان آفرید

۱۶ مهر ۱۴۰۰ · 10 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

به نام خدایی که جان آفریدسخن گفتن اندر زبان آفریدخداوند بخشندهٔ دستگیرکریم خطا بخش پوزش پذیرعزیزی که هر کز درش سر بتافتبه هر در که شد هیچ عزت نیافتسر پادشاهان گردن فرازبه درگاه او بر زمین نیازنه گردن کشان را بگیرد بفورنه عذرآوران را براند بجوروگر خشم گیرد به کردار زشتچو بازآمدی ماجرا در نوشتدو کونش یکی قطره در بحر علمگنه بیند و پرده پوشد بحلماگر با پدر جنگ جوید کسیپدر بی گمان خشم گیرد بسیوگر خویش راضی نباشد ز خویشچو بیگانگانش براند ز پیشوگر بنده چابک نیاید به کارعزیزش ندارد خداوندگاروگر بر رفیقان نباشی شفیقبفرسنگ بگریزد از تو رفیقوگر ترک خدمت کند لشکریشود شاه لشکرکش از وی بریولیکن خداوند بالا و پستبه عصیان در زرق بر کس نبستادیم زمین، سفرهٔ عام اوستچه دشمن بر این خوان یغما، چه دوستوگر بر جفا پیشه بشتافتیکه از دست قهرش امان یافتی؟بری، ذاتش از تهمت ضد و جنسغنی، ملکش از طاعت جن و انسپرستار امرش همه چیز و کسبنی آدم و مرغ و مور و مگسچنان پهن‌خوان کرم گستردکه سیمرغ در قاف قسمت خوردمر او را رسد کبریا و منیکه ملکش قدیم است و ذاتش غنییکی را به سر برنهد تاج بختیکی را به خاک اندر آرد ز تختکلاه سعادت یکی بر سرشگلیم شقاوت یکی در برشگلستان کند آتشی بر خلیلگروهی بر آتش برد ز آب نیلگر آن است، منشور احسان اوستوراین است، توقیع فرمان اوستپس پرده بیند عملهای بدهمو پرده پوشد به آلای خودبتهدید اگر برکشد تیغ حکمبمانند کروبیان صم و بکموگر در دهد یک صلای کرمعزازیل گوید نصیبی برمبه درگاه لطف و بزرگیش بربزرگان نهاده بزرگی ز سرفروماندگان را به رحمت قریبتضرع کنان را به دعوت مجیببر احوال نابوده، علمش بصیربر اسرار ناگفته، لطفش خبیربه قدرت، نگهدار بالا و شیبخداوند دیوان روز حسیبنه مستغنی از طاعتش پشت کسنه بر حرف او جای انگشت کسقدیمی نکوکار نیکی پسندبه کلک قضا در رحم نقش بندز مشرق به مغرب مه و آفتابروان کرد و گسترد گیتی بر آبزمین از تب لرزه آمد ستوهفرو کوفت بر دامنش میخ کوهدهد نطفه را صورتی چون پریکه کرده‌ست بر آب صورتگری؟نهد لعل و فیروزه در صلب سنگگل لعل در شاخ پیروزه رنگز ابر افگند قطره‌ای سوی یمز صلب اوفتد نطفه‌ای در شکماز آن قطره لولوی لالا کندوز این، صورتی سرو بالا کندبر او علم یک ذره پوشیده نیستکه پیدا و پنهان به نزدش یکیستمهیا کن روزی مار و موروگر چند بی‌دست و پایند و زوربه امرش وجود از عدم نقش بستکه داند جز او کردن از نیست، هست؟دگر ره به کتم عدم در بردوزان جا به صحرای محشر بردجهان متفق بر الهیتشفرومانده از کنه ماهیتشبشر ماورای جلالش نیافتبصر منتهای جمالش نیافتنه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهمنه در ذیل وصفش رسد دست فهمدر این ورطه کشتی فروشد هزارکه پیدا نشد تخته‌ای بر کنارچه شبها نشستم در این سیر، گمکه دهشت گرفت آستینم که قممحیط است علم ملک بر بسیطقیاس تو بر وی نگردد محیطنه ادراک در کنه ذاتش رسدنه فکرت به غور صفاتش رسدتوان در بلاغت به سحبان رسیدنه در کنه بی چون سبحان رسیدکه خاصان در این ره فرس رانده‌اندبه لااحصی از تگ فرومانده‌اندنه هر جای مرکب توان تاختنکه جاها سپر باید انداختنوگر سالکی محرم راز گشتببندند بر وی در بازگشتکسی را در این بزم ساغر دهندکه داروی بیهوشیش در دهندیکی باز را دیده بردوخته‌ستیکی دیده‌ها باز و پر سوخته‌ستکسی ره سوی گنج قارون نبردوگر برد، ره باز بیرون نبردبمردم در این موج دریای خونکز او کس نبرده‌ست کشتی بروناگر طالبی کاین زمین طی کنینخست اسب باز آمدن پی کنیتأمل در آیینهٔ دل کنیصفائی بتدریج حاصل کنیمگر بویی از عشق مستت کندطلبکار عهد الستت کندبه پای طلب ره بدان جا بریوزان جا به بال محبت پریبدرد یقین پرده‌های خیالنماند سراپرده الا جلالدگر مرکب عقل را پویه نیستعنانش بگیرد تحیر که بیستدر این بحر جز مرد داعی نرفتگم آن شد که دنبال راعی نرفتکسانی کز این راه برگشته‌اندبرفتند بسیار و سرگشته‌اندخلاف پیمبر کسی ره گزیدکه هرگز به منزل نخواهد رسیدمحال است سعدی که راه صفاتوان رفت جز بر پی مصطفیسعدی, بوستان, در نیایش خداوندسعدی

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.