پادگرد
کاور بوستان سعدی - 003 - دیباچه - در اقصای گیتی بگشتم بسی
بهاریه

بوستان سعدی - 003 - دیباچه - در اقصای گیتی بگشتم بسی

۲۶ مهر ۱۴۰۰ · 4 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

در اقصای گیتی بگشتم بسیبسر بردم ایام با هر کسیتمتع به هر گوشه‌ای یافتمز هر خرمنی خوشه‌ای یافتمچو پاکان شیراز، خاکی نهادندیدم که رحمت بر این خاک بادتولای مردان این پاک بومبرانگیختم خاطر از شام و رومدریغ آمدم زان همه بوستانتهیدست رفتن سوی دوستانبدل گفتم از مصر قند آورندبر دوستان ارمغانی برندمرا گر تهی بود از آن قند دستسخنهای شیرین‌تر از قند هستنه قندی که مردم بصورت خورندکه ارباب معنی به کاغذ برندچو این کاخ دولت بپرداختمبر او ده در از تربیت ساختمیکی باب عدل است و تدبیر و راینگهبانی خلق و ترس خدایدوم باب احسان نهادم اساسکه منعم کند فضل حق را سپاسسوم باب عشق است و مستی و شورنه عشقی که بندند بر خود بزورچهارم تواضع، رضا پنجمینششم ذکر مرد قناعت گزینبه هفتم در از عالم تربیتبه هشتم در از شکر بر عافیتنهم باب توبه است و راه صوابدهم در مناجات و ختم کتاببه روز همایون و سال سعیدبه تاریخ فرخ میان دو عیدز ششصد فزون بود پنجاه و پنجکه پر در شد این نامبردار گنجبمانده‌ست با دامنی گوهرمهنوز از خجالت سر اندر برمکه در بحر لؤلؤ صدف نیز هستدرخت بلندست در باغ و پستالا ای هنرمند پاکیزه خویهنرمند نشنیده‌ام عیب جویقبا گر حریرست و گر پرنیانبناچار حشوش بود در میانتو گر پرنیانی نیابی مجوشکرم کار فرمای و حشوم بپوشننازم به سرمایهٔ فضل خویشبه دریوزه آورده‌ام دست پیششنیدم که در روز امید و بیمبدان را به نیکان ببخشد کریمتو نیز ار بدی بینیم در سخنبه خلق جهان آفرین کار کنچو بیتی پسند آیدت از هزاربه مردی که دست از تعنت بدارهمانا که در پارس انشای منچو مشک است کم قیمت اندر ختنچو بانگ دهل هولم از دور بودبه غیبت درم عیب مستور بودگل آورد سعدی سوی بوستانبشوخی و فلفل به هندوستانچو خرما به شیرینی اندوده پوستچو بازش کنی استخوانی در اوستسعدی, بوستان, در نیایش خداوندسعدی

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.