پادگرد
کاور بوستان سعدی - 018 - باب اول - شنیدم که در مرزی از باختر
بهاریه

بوستان سعدی - 018 - باب اول - شنیدم که در مرزی از باختر

۲۷ مهر ۱۴۰۰ · 5 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

شنیدم که در مرزی از باختربرادر دو بودند از یک پدرسپهدار و گردن کش و پیلتننکو روی و دانا و شمشیرزنپدر هر دو را سهمگن مرد یافتطلبکار جولان و ناورد یافتبرفت آن زمین را دو قسمت نهادبه هر یک پسر، زان نصیبی بدادمبادا که بر یکدگر سر کشندبه پیکار شمشیر کین برکشندپدر بعد ازان، روزگاری شمردبه جان آفرین جان شیرین سپرداجل بگسلاندش طناب املوفاتش فرو بست دست عملمقرر شد آن مملکت بر دو شاهکه بی حد و مر بود گنج و سپاهبه حکم نظر در به افتاد خویشگرفتند هر یک، یکی راه پیشیکی عدل تا نام نیکو بردیکی ظلم تا مال گرد آوردیکی عاطفت سیرت خویش کرددرم داد و تیمار درویش خوردبنا کرد و نان داد و لشکر نواختشب از بهر درویش، شب خانه ساختخزاین تهی کرد و پر کرد جیشچنان کز خلایق به هنگام عیشبرآمد همی بانگ شادی چو رعدچو شیراز در عهد بوبکر سعدخدیو خردمند فرخ نهادکه شاخ امیدش برومند بادحکایت شنو کودک نامجویپسندیده پی بود و فرخنده خویملازم به دلداری خاص و عامثناگوی حق بامدادان و شامدر آن ملک قارون برفتی دلیرکه شه دادگر بود و درویش سیرنیامد در ایام او بر دلینگویم که خاری که برگ گلیسرآمد به تایید ملک از سراننهادند سر بر خطش سروراندگر خواست کافزون کند تخت و تاجبیفزود بر مرد دهقان خراجطمع کرد در مال بازارگانبلا ریخت بر جان بیچارگانبه امید بیشی نداد و نخوردخردمند داند که ناخوب کردکه تا جمع کرد آن زر از گر بزیپراگنده شد لشکر از عاجزیشنیدند بازارگانان خبرکه ظلم است در بوم آن بی‌هنربریدند ازان جا خرید و فروختزراعت نیامد، رعیت بسوختچو اقبالش از دوستی سربتافتبناکام دشمن بر او دست یافتستیز فلک بیخ و بارش بکندسم اسب دشمن دیارش بکندوفا در که جوید چو پیمان گسیخت؟خراج از که خواهد چو دهقان گریخت؟چه نیکی طمع دارد آن بی‌صفاکه باشد دعای بدش در قفا؟چو بختش نگون بود در کاف کننکرد آنچه نیکانش گفتند کنچه گفتند نیکان بدان نیکمرد؟تو برخور که بیدادگر برنخوردگمانش خطا بود و تدبیر سستکه در عدل بود آنچه در ظلم جستیکی بر سر شاخ، بن می‌بریدخداوند بستان نگه کرد و دیدبگفتا گر این مرد بد می‌کندنه با من که با نفس خود می‌کندنصیحت بجای است اگر بشنویضعیفان میفگن به کتف قویکه فردا به داور برد خسرویگدایی که پیشت نیرزد جویچو خواهی که فردا بوی مهتریمکن دشمن خویشتن، کهتریکه چون بگذرد بر تو این سلطنتبگیرد به قهر آن گدا دامنتمکن، پنجه از ناتوانان بدارکه گر بفگنندت شوی شرمسارکه زشت است در چشم آزادگانبیفتادن از دست افتادگانبزرگان روشندل نیکبختبه فرزانگی تاج بردند و تختبه دنباله راستان گژ مرووگر راست خواهی ز سعدی شنوسعدی, بوستان, باب اول در عدل و تدبیر و رایسعدی

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.