پادگرد
کاور بوستان سعدی - 031 - باب اول - همی تا برآید به تدبیر کار
بهاریه

بوستان سعدی - 031 - باب اول - همی تا برآید به تدبیر کار

۲۷ مهر ۱۴۰۰ · 3 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

همی تا برآید به تدبیر کارمدارای دشمن به از کارزارچو نتوان عدو را به قوت شکستبه نعمت بباید در فتنه بستگر اندیشه باشد ز خصمت گزندبه تعویذ احسان زبانش ببندعدو را بجای خسک در بریزکه احسان کند کند، دندان تیزچو دستی نشاید گزیدن، ببوسکه با غالبان چاره زرق است و لوسبه تدبیر رستم درآید به بندکه اسفندیارش نجست از کمندعدو را به فرصت توان کند پوستپس او را مدارا چنان کن که دوستحذر کن ز پیکار کمتر کسیکه از قطره سیلاب دیدم بسیمزن تا توانی بر ابرو گرهکه دشمن اگرچه زبون، دوست بهبود دشمنش تازه و دوست ریشکسی کش بود دشمن از دوست بیشمزن با سپاهی ز خود بیشترکه نتوان زد انگشت با نیشتروگر زو تواناتری در نبردنه مردی است بر ناتوان زور کرداگر پیل زوری وگر شیر چنگبه نزدیک من صلح بهتر که جنگچو دست از همه حیلتی در گسستحلال است بردن به شمشیر دستاگر صلح خواهد عدو سر مپیچوگر جنگ جوید عنان بر مپیچکه گروی ببندد در کارزارتو را قدر و هیبت شود یک، هزارور او پای جنگ آورد در رکابنخواهد به حشر از تو داور حسابتو هم جنگ را باش چون کینه خاستکه با کینه ور مهربانی خطاستچو با سفله گویی به لطف و خوشیفزون گرددش کبر و گردن کشیبه اسبان تازی و مردان مردبرآر از نهاد بداندیش گردو گر می برآید به نرمی و هوشبه تندی و خشم و درشتی مکوشچو دشمن به عجز اندر آمد ز درنباید که پرخاش جویی دگرچو زنهار خواهد کرم پیشه کنببخشای و از مکرش اندیشه کنز تدبیر پیر کهن بر مگردکه کارآزموده بود سالخورددر آرند بنیاد رویین ز پایجوانان به نیروی و پیران به رایبیندیش در قلب هیجا مفرچه دانی کران را که باشد ظفر؟چو بینی که لشکر ز هم دست دادبه تنها مده جان شیرین به باداگر بر کناری به رفتن بکوشوگر در میان لبس دشمن بپوشوگر خود هزاری و دشمن دویستچو شب شد در اقلیم دشمن مایستشب تیره پنجه سوار از کمینچو پانصد به هیبت بدرد زمینچو خواهی بریدن به شب راههاحذر کن نخست از کمینگاههامیان دو لشکر چو یک روزه راهبماند، بزن خیمه بر جایگاهگر او پیشدستی کند غم مدارور افراسیاب است مغزش برآرندانی که لشکر چو یک روزه راندسر پنجهٔ زورمندش نماندتو آسوده بر لشکر مانده زنکه نادان ستم کرد بر خویشتنچو دشمن شکستی بیفگن علمکه بازش نیاید جراحت به همبسی در قفای هزیمت مراننباید که دور افتی از یاورانهوابینی از گرد هیجا چو میغبگیرند گردت به زوبین و تیغبه دنبال غارت نراند سپاهکه خالی بماند پس پشت شاهسپه را نگهبانی شهریاربه از جنگ در حلقهٔ کارزارسعدی, بوستان, باب اول در عدل و تدبیر و رایسعدی

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.