پادگرد
کاور بوستان سعدی - 077 - باب چهارم - شنیدستم که از راویان کلام
بهاریه

بوستان سعدی - 077 - باب چهارم - شنیدستم که از راویان کلام

۳۰ مهر ۱۴۰۰ · 7 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

شنیدستم که از راویان کلامکه در عهد عیسی علیه‌السلامیکی زندگانی تلف کرده بودبه جهل و ضلالت سر آورده بوددلیری سیه نامه‌ای سخت دلز ناپاکی ابلیس در وی خجلبسر برده ایام، بی حاصلینیاسوده تا بوده از وی دلیسرش خالی از عقل و پر ز احتشامشکم فربه از لقمه‌های حرامبه ناراستی دامن آلوده‌ایبه ناداشتی دوده اندوده‌ایبه پایی چو بینندگان راست رونه گوشی چو مردم نصیحت شنوچو سال بد از وی خلایق نفورنمایان به هم چون مه نو ز دورهوی و هوس خرمنش سوختهجوی نیک نامی نیندوختهسیه نامه چندان تنعم براندکه در نامه جای نبشتن نماندگنهکار و خودرای و شهوت پرستبغفلت شب و روز مخمور و مستشنیدم که عیسی درآمد ز دشتبه مقصوره عابدی برگذشتبزیر آمد از غرفه خلوت نشینبه پایش در افتاد سر بر زمینگنهکار برگشته اختر ز دورچو پروانه حیران در ایشان ز نورتأمل به حسرت کنان شرمسارچو درویش در دست سرمایه‌دارخجل زیر لب عذرخواهان به سوزز شبهای در غفلت آورده روزسرشک غم از دیده باران چو میغکه عمرم به غفلت گذشت ای دریغ!برانداختم نقد عمر عزیزبه دست از نکویی نیاورده چیزچو من زنده هرگز مبادا کسیکه مرگش به از زندگانی بسیبرست آن که در عهد طفلی بمردکه پیرانه سر شرمساری نبردگناهم ببخش ای جهان آفرینکه گر با من آید فبس القریندر این گوشه نالان گنهکار پیرکه فریاد حالم رس ای دستگیرنگون مانده از شرمساری سرشروان آب حسرت به شیب و برشوز آن نیمه عابد سری پر غرورترش کرده با فاسق ابرو ز دورکه این مدبر اندر پی ماچراست؟نگون بخت جاهل چه در خورد ماست؟به گردن به آتش در افتاده‌ایبه باد هوی عمر بر داده‌ایچه خیر آمد از نفس تر دامنشکه صحبت بود با مسیح و منش؟چه بودی که زحمت ببردی ز پیشبه دوزخ برفتی پس کار خویشهمی رنجم از طلعت ناخوششمبادا که در من فتد آتششبه محشر که حاضر شوند انجمنخدایا تو با او مکن حشر مندر این بود و وحی از جلیل الصفاتدرآمد به عیسی علیه‌الصلوةکه گر عالم است این و گر وی جهولمرا دعوت هر دو آمد قبولتبه کرده ایام برگشته روزبنالید بر من بزاری و سوزبه بیچارگی هر که آمد برمنیندازمش ز آستان کرمعفو کردم از وی عملهای زشتبه انعام خویش آرمش در بهشتوگر عار دارد عبادت پرستکه در خلد با وی بود هم نشستبگو ننگ از او در قیامت مدارکه آن را به جنت برند این به نارکه آن را جگر خون شد از سوز و دردگر این تکیه بر طاعت خویش کردندانست در بارگاه غنیکه بیچارگی به ز کبر و منیکرا جامه پاک است و سیرت پلیددر دوزخش را نباید کلیدبر این آستان عجز و مسکینیتبه از طاعت و خویشتن بینیتچو خود را ز نیکان شمردی بدینمی‌گنجد اندر خدایی خودیاگر مردی از مردی خود مگوینه هر شهسواری بدر برد گویپیاز آمد آن بی هنر جمله پوستکه پنداشت چون پسته مغزی در اوستاز این نوع طاعت نیاید بکاربرو عذر تقصیر طاعت بیارچه رند پریشان شوریده بختچه زاهد که بر خود کند کار سختبه زهد و ورع کوش و صدق و صفاولیکن میفزای بر مصطفینخورد از عبادت بر آن بی خردکه با حق نکو بود و با خلق بدسخن ماند از علاقلان یادگارز سعدی همین یک سخن یاددارگنهکار اندیشناک از خدایبه از پارسای عبادت نمایسعدی, بوستان, باب چهارم در تواضعسعدی

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.