
۱۸ خرداد ۱۴۰۱ · 1 ساعت و 17 دقیقه

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزوداگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
فقیهی کهن جامهای تنگدستدر ایوان قاضی به صف برنشستنگه کرد قاضی در او تیز تیزمعرف گرفت آستینش که خیزندانی که برتر مقام تو نیستفروتر نشین، یا برو، یا بایستنه هرکس سزاوار باشد به صدرکرامت به فضل است و رتبت به قدردگر ره چه حاجت به پند کست؟همین شرمساری عقوبت بستبه عزت هر آن کو فروتر نشستبه خواری نیفتد ز بالا به پستبه جای بزرگان دلیری مکنچو سر پنجهات نیست شیری مکنچو دید آن خردمند درویش رنگکه بنشست و برخاست بختش به جنگچو آتش برآورد بیچاره دودفروتر نشست از مقامی که بودفقیهان طریق جدل ساختندلم و لا اسلم درانداختندگشادند بر هم در فتنه بازبه لا و نعم کرده گردن درازتو گفتی خروسان شاطر به جنگفتادند در هم به منقار و چنگیکی بی خود از خشمناکی چو مستیکی بر زمین میزند هر دو دستفتادند در عقدهای پیچ پیچکه در حل آن ره نبردند هیچکهن جامه در صف آخرترینبه غرش درآمد چو شیر عرینبگفت ای صنا دید شرع رسولبه ابلاغ تنزیل و فقه و اصولدلایل قوی باید و معنوینه رگهای گردن به حجت قویمرا نیز چوگان لعب است و گویبگفتند اگر نیک دانی بگویبه کلک فصاحت بیانی که داشتبه دلها چو نقش نگین برنگاشتسر از کوی صورت به معنی کشیدقلم در سر حرف دعوی کشیدبگفتندش از هر کنار آفرینکه بر عقل و طبعت هزار آفرینسمند سخن تا به جایی براندکه قاضی چو خر در وحل بازماندبرون آمد از طاق و دستار خویشبه اکرام و لطفش فرستاد پیشکه هیهات قدر تو نشناختیمبه شکر قدومت نپرداختیمدریغ آیدم با چنین مایهایکه بینم تو را در چنین پایهایمعرف به دلداری آمد برشکه دستار قاضی نهد بر سرشبه دست و زبان منع کردش که دورمنه بر سرم پای بند غرورکه فردا شود بر کهن میزرانبه دستار پنجه گزم سرگرانچو مولام خوانند و صدر کبیرنمایند مردم به چشمم حقیرتفاوت کند هرگز آب زلالگرش کوزه زرین بود یا سفال؟خرد باید اندر سر مرد و مغزنباید مرا چون تو دستار نغزکس از سر بزرگی نباشد به چیزکدو سر بزرگ است و بی مغز نیزمیفراز گردن به دستار و ریشکه دستار پنبهست و سبلت حشیشبه صورت کسانی که مردم وشندچو صورت همان به که دم درکشندبه قدر هنر جست باید محلبلندی و نحسی مکن چون زحلنی بوریا را بلندی نکوستکه خاصیت نیشکر خود در اوستبدین عقل و همت نخوانم کستوگر میرود صد غلام از پستچه خوش گفت خر مهرهای در گلیچو بر داشتش پر طمع جاهلیمرا کس نخواهد خریدن به هیچبه دیوانگی در حریرم مپیچخبزدو همان قدر دارد که هستوگر در میان شقایق نشستنه منعم به مال از کسی بهترستخر ار جل اطلس بپوشد خرستبدین شیوه مرد سخنگوی چستبه آب سخن کینه از دل بشستدل آزرده را سخت باشد سخنچو خصمت بیفتاد سستی مکنچو دستت رسد مغز دشمن برآرکه فرصت فرو شوید از دل غبارچنان ماند قاضی به جورش اسیرکه گفت ان هذا لیوم عسیربه دندان گزید از تعجب یدینبماندش در او دیده چون فرقدینوزان جا جوان روی همت بتافتبرون رفت و بازش نشان کس نیافتغریو از بزرگان مجلس بخاستکه گویی چنین شوخ چشم از کجاست؟نقیب از پیش رفت و هر سو دویدکه مردی بدین نعت و صورت که دید؟یکی گفت از این نوع شیرین نفسدر این شهر سعدی شناسیم و بسبر آن صد هزار آفرین کاین بگفتحق تلخ بین تا چه شیرین بگفتسعدی, بوستان, باب چهارم در تواضعسعدی
هنوز نظری نوشته نشده.
بر اساس عنوان و توضیحات این اپیزود

۱۸ خرداد ۱۴۰۱ · 1 ساعت و 17 دقیقه
