پادگرد
کاور بوستان سعدی - 087 - باب چهارم - ملک صالح از پادشاهان شام
بهاریه

بوستان سعدی - 087 - باب چهارم - ملک صالح از پادشاهان شام

۳۰ مهر ۱۴۰۰ · 4 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

ملک صالح از پادشاهان شامبرون آمدی صبحدم با غلامبگشتی در اطراف بازار و کویبرسم عرب نیمه بر بسته رویکه صاحب نظر بود و درویش دوستهر آن کاین دو دارد ملک صالح اوستدو درویش در مسجدی خفته یافتپریشان دل و خاطر آشفته یافتشب سردشان دیده نابرده خوابچو حر با تأمل کنان آفتابیکی زان دو می گفت با دیگریکه هم روز محشر بود داوریگر این پادشاهان گردن فرازکه در لهو و عیشند و با کام و نازدرآیند با عاجزان در بهشتمن از گور سر بر نگیرم ز خشتبهشت برین ملک و مأوای ماستکه بند غم امروز بر پای ماستهمه عمر از اینان چه دیدی خوشیکه در آخرت نیز زحمت کشی؟اگر صالح آن جا به دیوار باغبرآید، به کفشش بدرم دماغچو مرد این سخن گفت و صالح شنیددگر بودن آن جا مصالح ندیددمی رفت تا چشمهٔ آفتابز چشم خلایق فرو شست خوابدوان هر دو را کس فرستاد و خواندبه هیبت نشست و به حرمت نشاندبرایشان ببارید باران جودفرو شستشان گرد ذل از وجودپس از رنج سرما و باران و سیلنشستند با نامداران خیلگدایان بی جامه شب کرده روزمعطر کنان جامه بر عود سوزیکی گفت از اینان ملک را نهانکه ای حلقه در گوش حکمت جهانپسندیدگان در بزرگی رسندز ما بندگانت چه آمد پسند؟شهنشه ز شادی چو گل بر شکفتبخندید در روی درویش و گفتمن آن کس نیم کز غرور حشمز بیچارگان روی در هم کشمتو هم با من از سر بنه خوی زشتکه ناسازگاری کنی در بهشتمن امروز کردم در صلح بازتو فردا مکن در به رویم فرازچنین راه اگر مقبلی پیش گیرشرف بایدت دست درویش گیربر از شاخ طوبی کسی بر نداشتکه امروز تخم ارادت نکاشتارادت نداری سعادت مجویبه چوگان خدمت توان برد گویتو را کی بود چون چراغ التهابکه از خود پری همچو قندیل از آب؟وجودی دهد روشنایی به جمعکه سوزیش در سینه باشد چو شمعسعدی, بوستان, باب چهارم در تواضعسعدی

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.