پادگرد
کاور بوستان سعدی - 161 - باب هشتم - شنیدم که طغرل شبی در خزان گذر کرد
بهاریه

بوستان سعدی - 161 - باب هشتم - شنیدم که طغرل شبی در خزان گذر کرد

۷ آبان ۱۴۰۰ · 3 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

شنیدم که طغرل شبی در خزانگذر کرد بر هندوی پاسبانز باریدن برف و باران و سیلبه لرزش در افتاده همچون سهیلدلش بر وی از رحمت آورد جوشکه اینک قبا پوستینم بپوشدمی منتظر باش بر طرف بامکه بیرون فرستم به دست غلامدر این بود و باد صبا بروزیدشهنشه در ایوان شاهی خزیدوشاقی پری چهره در خیل داشتکه طبعش بدو اندکی میل داشتتماشای ترکش چنان خوش فتادکه هندوی مسکین برفتش ز یادقبا پوستینی گذشتش به گوشز بدبختیش در نیامد به دوشمگر رنج سرما بر او بس نبودکه جور سپهر انتظارش فزودنگه کن چو سلطان به غفلت بخفتکه چوبک زنش بامدادان چه گفتمگر نیک بختت فراموش شدچو دستت در آغوش آغوش شد؟تو را شب به عیش و طرب می‌رودچه دانی که بر ما چه شب می‌رود؟فرو برده سر کاروانی به دیگچه از پا فرو رفتگانش به ریگبدار ای خداوند زورق بر آبکه بیچارگان را گذشت از سر آبتوقف کنید ای جوانان چستکه در کاروانند پیران سستتو خوش خفته در هودج کاروانمهار شتر در کف ساروانچه هامون و کوهت، چه سنگ و رمالز ره باز پس ماندگان پرس حالتو را کوه پیکر هیون می‌بردپیاده چه دانی که خون می‌خورد؟به آرام دل خفتگان در بنهچه دانند حال کم گرسنه؟سعدی, بوستان, باب هشتم در شکر بر عافیتسعدی

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.