پادگرد
کاور بوستان سعدی - 189 - باب دهم - بیا تا برآریم دستی ز دل
بهاریه

بوستان سعدی - 189 - باب دهم - بیا تا برآریم دستی ز دل

۷ آبان ۱۴۰۰ · 3 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

بیا تا برآریم دستی ز دلکه نتوان برآورد فردا ز گلبه فصل خزان درنبینی درختکه بی برگ ماند ز سرمای سختبرآرد تهی دستهای نیازز رحمت نگردد تهیدست بازمپندار از آن در که هرگز نبستکه نومید گردد برآورده دستقضا خلعتی نامدارش دهدقدر میوه در آستینش نهدهمه طاعت آرند و مسکین نیازبیا تا به درگاه مسکین نوازچو شاخ برهنه برآریم دستکه بی برگ از این بیش نتوان نشستخداوندگارا نظر کن به جودکه جرم آمد از بندگان در وجودگناه آید از بندهٔ خاکساربه امید عفو خداوندگارکریما به رزق تو پرورده‌ایمبه انعام و لطف تو خو کرده‌ایمگدا چون کرم بیند و لطف و نازنگردد ز دنبال بخشنده بازچو ما را به دنیا تو کردی عزیزبه عقبی همین چشم داریم نیزعزیزی و خواری تو بخشی و بسعزیز تو خواری نبیند ز کسخدایا به عزت که خوارم مکنبه ذل گنه شرمسارم مکنمسلط مکن چون منی بر سرمز دست تو به گر عقوبت برمبه گیتی بتر زین نباشد بدیجفا بردن از دست همچون خودیمرا شرمساری ز روی تو بسدگر شرمساری مکن پیش کسگرم بر سر افتد ز تو سایه‌ایسپهرم بود کهترین پایه‌ایاگر تاج بخشی سر افرازدمتو بردار تا کس نیندازدمتنم می‌بلرزد چو یاد آورممناجات شوریده‌ای در حرمکه می‌گفت شوریدهٔ دلفکارالها ببخش و به ذلّم مدارهمی‌گفت با حق به زاری بسیمیفکن که دستم نگیرد کسیبه لطفم بخوان و مران از درمندارد به جز آستانت سرمتو دانی که مسکین و بیچاره‌ایمفرو مانده نفس اماره‌ایمنمی‌تازد این نفس سرکش چنانکه عقلش تواند گرفتن عنانکه با نفس و شیطان برآید به زور؟مصاف پلنگان نیاید ز موربه مردان راهت که راهی بدهوز این دشمنانم پناهی بدهخدایا به ذات خداوندیتبه اوصاف بی مثل و مانندیتبه لبیک حجاج بیت‌الحرامبه مدفون یثرب علیه‌السلامبه تکبیر مردان شمشیر زنکه مرد وغا را شمارند زنبه طاعات پیران آراستهبه صدق جوانان نوخاستهکه ما را در آن ورطهٔ یک نفسز ننگ دو گفتن به فریاد رسامیدست از آنان که طاعت کنندکه بی طاعتان را شفاعت کنندبه پاکان کز آلایشم دور داروگر زلتی رفت معذور داربه پیران پشت از عبادت دو تاز شرم گنه دیده بر پشت پاکه چشمم ز روی سعادت مبندزبانم به وقت شهادت مبندچراغ یقینم فرا راه دارز بند کردنم دست کوتاه داربگردان ز نادیدنی دیده‌اممده دست بر ناپسندیده‌اممن آن ذره‌ام در هوای تو نیستوجود و عدم ز احتقارم یکی استز خورشید لطفت شعاعی بسمکه جز در شعاعت نبیند کسمبدی را نگه کن که بهتر کس استگدا را ز شاه التفاتی بس استمرا گر بگیری به انصاف و دادبنالم که عفوم نه این وعده دادخدایا به ذلت مران از درمکه صورت نبندد دری دیگرمور از جهل غایب شدم روز چندکنون کامدم در به رویم مبندچه عذر آرم از ننگ تردامنی؟مگر عجز پیش آورم کای غنیفقیرم به جرم و گناهم مگیرغنی را ترحم بود بر فقیرچرا باید از ضعف حالم گریست؟اگر من ضعیفم پناهم قوی استخدایا به غفلت شکستیم عهدجه زور آورد با قضا دست جهد؟چه برخیزد از دست تدبیر ما؟همین نکته بس عذر تقصیر ماهمه هرچه کردم تو بر هم زدیچه قوت کند با خدایی خودی؟نه من سر ز حکمت بدر می‌برمکه حکمت چنین می‌رود بر سرمسعدی, بوستان, باب دهم در مناجات و ختم کتابسعدی

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.