پادگرد
کاور فردوسی - شاهنامه - 07 - ابتدای کار رستم
بهاریه

فردوسی - شاهنامه - 07 - ابتدای کار رستم

۲۱ اسفند ۱۴۰۰ · 1 ساعت و 32 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

رودابه در هنگام زادن از سنگینی کودک بی‌هوش می‌شود و زال از سیمرغ کمک می‌گیرد و به تدبیر او رستم دستان به دنیا می‌آید. رستم در کودکی شگفتی‌ها از خود نشان می‌دهد و زال و سام را شادمان می‌کند. در آن زمان، روزگار منوچهرشاه نیز به پایان می‌رسد.- گفتار اندر زادن رستم- آمدن سام به دیدن رستم- کشتن رستم پیل سپید را- رفتن رستم به کوه سپند- فیروزی نامه نوشتن رستم به زال- نامه زال به سام- اندرز کردن منوچهر پسرش رارودابه آبستن بود و چون هنگام زادن فرارسید، به سبب درشتی و سنگینی کودک، از درد بی‌هوش شد. زال پریشان‌حال به بالین همسرش درآمد و به فکر چاره افتاد. پس آتشی فراهم کرد و پر سیمرغ در آن افکند. هم اندر زمان هوا تیره‌گون گشت و سیمرغ پدیدار شد و چاره کار کرد. زال طبق دستور سیمرغ موبدی خواست. رودابه را مست کردند، پهلوی او را شکافتند و پسری پیل‌تن بیرون آمد.از هیبت نوزاد همه اندر شگفت شدند. پهلوی رودابه را دوختند و فرزند را رستم نام کردند. سپس به سام آگهی دادند که نوه‌ای بس غریب از نسل او به دنیا آمده و تصدیق این گفته را کودکی هم‌اندازه او از پارچه ساختند و به نزد نیا فرستادند. سام چون آن پیکره دید، در شگفت شد و شادی بسیار کرد.روزگاری برآمد و رستم هر چه بزرگ‌تر می‌شد، شگفتی بیشتر می‌آفرید. چنان که در هشت سالگی چیزی از سام یل کم نداشت. سام که بیش از این نمی‌توانست وصف فرزند زال را بشنود و نبیندش، آهنگ سفر زابلستان کرد. زال چون خبر را شنید، به استقبال او شتافت. رستم را نیز لباس رزم پوشانید و بر پیلی عظیم نشاند. سام چون فرزند زال را دید بسی شاد شد. رستم زمین ادب بوسه داد و سام را از رستم هر زمان شگفتی فزون بود و تحسین و ثنا از حد بیرون.چندی بعد سام قصد بازگشت کرد و زال را گفت که دلش گواهی می‌دهد چندان از عمرش باقی نیست. پس پسر را پند داد و روانه شد.پس از آن شبی واقعه‌ای شگفت رخ داد. رستم در خواب بود که غریو و هیاهویی شنید. از خواب پرید و گرز پدربزرگش سام را برگرفت و بیرون شد. از نگهبانان شنید که پیل سپید عظیم‌الجثه‌ای، رم کرده دیوانه‌وار در شهر می‌گردد و خرابی و کشتار به‌بار می‌آورد. رستم به کوی شتافت و به پیل رسید، نعره‌ای برداشت و چنان با گرز بر سر فیل کوبید که حیوان چون کوهی بر خود لرزید و از پای افتاد.صبح زال او را پیش خود خواند، فرزند را تحسین کرد و او را به نخستین نبرد زندگی‌اش گسیل داشت. زال از دژی مستحکم گفت در میان کوه سپند که هیچ راه نفوذی در آن پیدا نیست. او را از داستان نریمان، پدر سام، آگاه کرد که چون به دستور فریدون برای فتح آن دژ رفته بود و راهی در آن نیافت، به محاصره دژ ادامه داد و سرانجام با سنگی که از فراز کوه بر سرش انداختند، کشته شد. سام نیز به انتقام خون پدر مدتی دژ را محاصره کرد، اما چون راهی به داخل نیافت، بازگشت. زال از رستم خواست که:به خون نریمان میان را ببند برو تازیان تا به کوه سپندهمچنین پیشنهاد کرد که رستم و لشکر در هیات کاروانی با بار نمک به آن‌جا روند. چون در آن دژ، نمک کالایی عزیز بود. رستم نیز چنین کرد. چون به پای کوه رسیدند، نگهبانی از از قصدشان پرسید. گفتند بار نمک دارند. دروازه‌‌ها را برایشان گشودند. رستم تا شب به فروختن نمک‌ها پرداخت؛ شب هنگام با جنگاوارن دیگر، سلاح‌ها را از لابه‌لای نمک‌ها بیرون کشیدند و جنگی خونین آغاز شد. به زودی رستم و یارانش ظفر یافتند. رستم نامه‌ای نوشت و با پیکی نزد پدرش «زال» فرستاد و ماوقع را شرح داد. زال شادمان شد و به پیشواز او شتافت و مادر سر و روی او را غرق بوسه ساخت. بدین ترتیب رستم از نخستین آزمون با سرافرازی بیرون آمد. زال نیز نامه‌ای نزد سام فرستاد و شرح پهلوانی‌های رستم داد. این‌همه در زمان پادشاهی منوچهرشاه به وقوع پیوست.منوچهر در آخرین روزهای عمر فرزندش «نوذر» را پیش خواند؛ او را آداب مملکت‌داری و دادگری آموخت، به سختی‌های پیش رویش آگاهانید و گفت آن زمان که از توران و پور پشنگ به تو گزندی رسید، از زال و فرزندش «رستم» یاری بخواه. پس ازآن منوچهر، نواده فریدون و خون‌خواه ایرج، دیده از جهان فروبست.

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.