

شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
سلام خانم وقتتون بخیر راستش دنبال یه مشاور خوب بودم که ندا جانم شمارو به من معرفی کردن من ۳۱ساله امه ۶سال پیش ازدواج کردم خودم کلا آدم کم حرف و خجالتی بودم ولی خیلی احساسی بودم و هستم وقتی ازدواج کردم متوجه شدم شوهرم اصلا محبت زبانی و احساسی بلد نیست ولی خوب خیلی خوبی های دیگه داشته و داره و من واقعا دوستش دارم کلا دوران نامزدی من در حسرت یه کلمه عزیزم و یه شاخه گل تمام شد بعد عروسی بدتر از اون آدم هایی که ببخشید تا تو سمتش نری حتی یه انگشتم بهت نمیزنه همیشه خودم واسه عشق ورزی و رابطه پیشقدم میشدم و حتی میشد با دست پسم میزد و روشو میکرد اونور و راحت میخوابید انگار نه انگار بارها و بارها و شاید صدها بار تو این ۶سال گفتم که من به رابطه احتیاج دارم به محبت احتیاج دارم دوست دارم بشنوم ولی یه گوش در و یه گوش دروازه بعدها حامله شدم و شکر خدا یه پسر خوشگل و سالم دارم الان دوسال و نیمشه واقعا پدر خوب واسه پسرمه یه جاهایی میشه واقعا به بچه حسودی میکنم میگم اگه زبانش به کلمه های عاشقانه نمیچرخه پس چرا از ته ته دلش قربون صدقه پسرمون میره واسش کادو بخر همه کاری که فکر کنین انجام میده خیلی خسته و ناتوان شدم بعد دنیا اومدن پسرم تقریبا سرد سرد شدم منی که پر از شور و اشتیاق و سرزندگی بودم الان اگه ببخشید دوماه هم سمتم نیاد عین خیالم نیست یه جورایی دارم تلافی رفتاراشو انجام میدم جون واقعا خسته شدم از بی محبتی از بی احساسی از یخ بودن و سنگ بودنش من زن پرتوقعی نیستم نه تو این ۶سال طلا خواستم حتی به خاطرش طلاهامو هم فروختم نه مسافرت میخوام نه خرید زیادی میرم من کسیم که با یه شاخه گل مست مست میشم بارها و بارها هم گفتم ولی انگار نه انگار سرتونو درد نیارم واقعیت اینکه که دیگه واقعا خسته و درمانده شدم اگه از صبح تا آخر شب پیش من باشه کلا شاید ۱۰کلمه حرف بزنه اونم مثلا نهار آمادست و فلان در همین حد من تو یه ساختمان با پدرشوهر و برادرشوهرم دارم زندگی میکنم نمی دونم این به کی رفته اونا خیلی خوب هستن و همیشه و همه جا با زناشون هستن و خیلی به زنا احترام میزارن و همه مناسبتا مثلا سالگرد ازدواجا رو جشن میگیرن ولی شوهر من میگه این کارا مسخره بازیه من توقع جشن و کادو و فلان ندارم فقط یه تبریک خالی بین خودمون .احساس خلع و پوچی و افسردگی میکنم واقعا خسته و درمانده هستم جدیدا با داروهای ضدافسردگی که دکتر مغز و اعصاب تجویز کرده بنگ و بی حال تو خونه افتاده ام دوست ندارم اینجور زندگی کنم من زن تنبل و بی عاری نیستم همیشه حتی خانواده و دوستاش پیش من بهش میگن که تو به کی خیر کردی که فلانی گیرت اومده سرتون درد نیارم عزیزم من کمک میخوام چون دیگه نمیتونم کوتاه بیام و از خودگذشتگی کنم واقعا درمانده شدم
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.





