

شنیدن و نگهداشتن این اپیزود
پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحههای دیگر هم ادامه پیدا میکند.
برای خواندن و مرور دوباره
گفتوگو را به متن همراهت تبدیل کن
متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.
کتابخانه و بازخورد
برای شناخت بهتر پیش از شنیدن
این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است
در اپیزودهای بررسیشده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصلهای قابل پخش و پرسشهای مهم را از متن اپیزود استخراج میکند.
تحلیل این اپیزودتکمیل این اپیزود
اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازهای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی میشوند.
متن منتشرشده توسط پادکستر
توضیحات اپیزود
خانم دکتر عزیز خسته نباشید. من و همسرم هر دو سی ساله هستیم و نسبت فامیلی دور هم داریم.مشکل من مطمئنم مشکل خیلی از خانم های ایرانی هست ،شاید بقیه راحت با این مشکلات زندگی میکنند ولی من چون زندگیم رو دوست دارم همسر و پسرم که هنوز سه ساله اش نشده رو دوست دارم نمیخوام این مشکلات کم کم زندگیم رو خراب کنه دنبال راه حل هستم... من وقتی عصبی میشم از دست همسرم به هیچ وجه نمیتونم سکوت کنم یعنی سعی میکنم ولی اصلا در توانم نیست تمام تنم انگار داره اتیش میگیره باید حرف بزنم و این میشه دعوا،کلا وقت هایی هم که هیچ مشکلی نیست و همه چیز خوبه هم بخوام با همسرم در مورد موضوعی که دعوا شده بود حرف بزنم خودش نمیذاره و کلا تقریبا در هیچ موردی نمیتونه در مورد زندگی مون صحبت کنه زود عصبی میشه... مشکل دیگه ام اینه دعوای ریز و الکی زیاد داریم و همسرم میگه میترسم این دعواهای مسخره کم کم رو زندگی مون اثر بذاره... یکی از دعواهامون که تقریبا هفتاد درصد موضوع دعوای ماست اینه که همسرم میگه تو شکاک هستی😔خدا نکنه بگه فلان همکار خانم دیروز فلان چیز رو گفت یا ازش تعریف کنه و...بخصوص اگه دختر باشه اون لحظه تمام تنم اتیش میگیره شروع میکنم پشت هم حرف زدن که چرا اصلا تو باهاش حرف میزنی،(همسرم قبل اینکه با من ازدواج کنه تو دانشگاه عاشق میشه و بهش نمیرسه هنوزم فکر میکنم با خودم نکنه هنوز فکرش پیش اونه در صورتی که بنده خدا هزار بار گفته اره من عاشقش بودم ولی هرچی بود تموم شد رفت من الان برای خودم زندگی دارم...ولی هیچ وقت نگفت من عاشق تو هستم گفته من دوستت دارم و عاقلانه ازدواج کردم ولی عاشق اون بودم و میدونم اگه بهش میرسیدم هم زندگی خوبی نداشتم باهاش ولی من بهم بر میخوره دوست دارم بگه با تو هم باعشق ازدواج کردم... )سر این چیزا اسم هر دختری بیاد قاطی میکنم، تو دلم میگم نکنه باز احساسی تو دلش به وجود بیاد میدونم کارم اشتباست ولی نمیتونم جلوی خودمو بگیرم ، من احساس میکنم مشکل اصلی ما تو زندگی اینه من کنترل خشم ندارم شاید همسرم هم خیلی بدی ها داره ولی وقتی پیش خودم فکر میکنم احساس میکنم اگه من عصبانیتم رو کنترل کنم اصلا دعوامون نمیشه حالا لطفا بگین من چطور عصبانی میشم خودمو اروم کنم ؟چطور توی اوج عصبانیت سکوت کنم اگه حرف نزنم میمیرم اون موقع 😔من تا وقتی این مشکل رو توی خودم حل نکنم خیلی چیزا حل نمیشه تو زندگیم،اخه مگه میشه ادم عصبانی بشه حرف نزنه من سعی کردم حتی دوساعتم سکوت کردم ولی بعدش باز کلی حرف زدم تا اروم شدم... متاسفانه تا یه بحثی هم پیش میاد میگم باشه اگه منو نمیخوای دیگه طلاقم بده البته سر همین جمله دوسه باری بادست زد تو دهنم در ضمن خودش بچه طلاق هست.
نظرها
هنوز نظری نوشته نشده.





