پادگرد
کاور مشاوره | سوال
به سوی کمال

مشاوره | سوال

۲۷ آذر ۱۳۹۹ · 8 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

سلام من و همسرم یکسال پیش ازدواج کردیم و برای پیدا کردن یک کار بهتر مهاجرت کردیم. هردو در ایران کار داشتیم و درآمد معقول تا اینکه این فکر رفتن زد به سرمون و علیرغم مخالفت خانواده برای زندگی اومدیم یک کشور دیگه. هیچ چیزی طبق برنامه ای که پیش بینی کردیم پیش نرفت و خلاصه فهمیدم که اصلا راه آسونی رو انتخاب نکردم. کل پس اندازمون که مبلغ کمی هم نبود تموم شد و الان از طرف خانواده هامون حمایت میشیم و اینکه این حمایت از طرف خانواده همسرم هربار کمرنگتر میشه یجوری که فکر میکنم برای خسته کردن من برای رها کردن زندگی اینجوری میکنن. حس میکنم افسردگی گرفتم و به خاطر ترک کارم و پیدا نکردن کار اینجا، حس میکنم مردم. حتی کارهای روزمره ای که باید انجام بدم و نمیتونم انجام بدم. حس میکنم شکست خوردم و یک بازنده ام ولی با این حال باز هم پا نمیشم تا یک حرکتی کنم و خودمو نجات بدم. برنامه ریزی میکنم برای انجام کارهام ولی باز از فردا بهش عمل نمیکنم. انگار منتظر معجزه ام. چند وقتیه که دلم میخواد برگردم ولی باز هم میترسم، وقتی فکر میکنم به چیزایی که ازش فرار کردم میترسم برگردم. از طرفی هم فکر میکنم آدم ضعیفی شدم برای ادامه راه. خیلی دلم گرفته و متاسفانه هیچ کدوم از حرفهای دلمو نه به خانواده خودم میتونم بگم چون نگرانم از برخوردشون (که البته شاید خیلیم بد نباشه ولی میترسم) نه حتی با همسرم میتونم صحبت کنم چون اونم به اندازه من و حتی بیش‌تر استرس داره و عصبی شده و البته هر وقت هم که صحبت کردم به دعوا ختم شده. (شاید چون طرز بیانم درست نیست، یا شاید همسرم حوصله منو نداره، یا شاید مثل من کم آورده) یک جورایی خسته شدم و بی حس نسبت به آینده و در حسرت گذشته. حتی یک وقتهایی با وجود اینکه همسرم رو خیلی دوست دارم دلم میخواد رهاش کنم چون همش این حس با منه که من به عنوان مانعی تو زندگی اون هستم و اجازه نمیدم رشد کنه چون مردم. شک کردم که اصلا ازدواجم درست بوده یا نه! کم آوردم کمکم کنین بتونم راهمو پیدا کنم.

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.