پادگرد
کاور مشاوره | سوال
به سوی کمال

مشاوره | سوال

۲۸ آذر ۱۳۹۹ · 3 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

سلام خانوم حسینی. ممنون از اینکه وقتتون رو میذارید. من یه دختر ۲۰ساله هستم. فرزند یه بیمار پارانوئید.. در واقع قربانی یه بیماری... پدرم این اختلال رو داره.به صورت خیلی حادی.و به جایی رسیده که روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم.تو این زندانی که برای من ساخته شده افسردگی شدیدی گرفتم اختلال اضطراب فراگیر و اختلال اضطراب اجتماعی هم دارم به علت سرکوب بیش از حد تمام اعتماد به نفسمو از دست دادم از ادما میترسم حتی موقعی که تنهایی بیرون میرم آدما رو شکل بابام میبینم که یه موقع منو نبینه.در کنار مسائل دیگه که از بس زیاد هست الان فقط این مشکلو مطرح میکنم. مادرمم تمام زندگیشو به پای ما گذاشته.و به اجبار پدرش ازدواج کرده.حتی یه بار خودسوزی هم کرده. حتی گاهی رفتارای شبیه پدرمو انجام میده.مثل اون شکاکه و بدبین.نمیدونم از اثرات زندگی با پدرم هست که اونم بیمار شده یا از ترس پدرم که باید مراقب ما باشه. از بچگی رابطم با پدرم خوب بود و دوسش داشتم خیلی.اما هرچی بزرگتر شدم دور شدم از پدرم.تا روزی که دعوای پدر و مادرم شدت گرفت و من خونه تنها بودم برادر و خواهرم نبودن و پدرم مادرمو میزد و گردنشو گرفته بود و من اون لحظه فک میکردم مادرمو داره میکشه...از اون روز به بعد خشم و نفرتم نسبت به پدرم روز به روز بیشتر شد.تا جایی که هیچ حسی جز نفرت در من نسبت به پدرم وجود نداره.مسبب و ریشه تمام مشکلات و گریه هامو پدرم میدونم و این یه واقعیته.اینو نگید که من ببخشمم و رابطم خوب بشه.چطوری میتونم ببخشمش وقتی هر لحظه این عذابا تکرار میشه؟ بخشش برای من امکان نداره.چون هیچ راهی وجود نداره.و اصلا نمیخوام که ببخشمش.۵ساله که باهاش حرف نزدم.۵ساله که حتی نگاش هم نکردم.اون اصلا براش مهم هم نیس حتی نمیدونه باهاش حرف نمیزنم فکر میکنه مدلم همینطوره...تنها چیزی که براش مهمه اینه که من تو این اتاق زندونی باشم که کاری نکنم که آبروی اون بره...حتی قسم خوردم که یه دکتر هم نرم با اینکه قلبم خیلی درد میکنه...چون اجازه ندارم.پیش روانشناس هم که محاله اجازه داشته باشم. واقعا تو این شرایطی که من دارم سوالم اینه چیکار کنم از این فضا دور شم؟ جز دعا راه دیگه ایی نیست؟؟ حتی کسی رو هم که دوسش دارم اگه بیاد خواستگاریم حتما دچار مشکل میشم چون پدرم فقط و فقط هرچی که خودش بگه رو قبول داره و یه ازدواج سنتی...اما پسری که دوسش دارم غریبه هست و از یه شهر دیگه... حتی گاهی افکار مرگ دارم..واقعا خسته شدم از زندگی.. ممنون..ببخشید طولانی شد

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.