پادگرد
کاور نوستالژیک | قصه ظهرجمعه | دل‌های گرم، روزهای سرد
عبدی مدیا

نوستالژیک | قصه ظهرجمعه | دل‌های گرم، روزهای سرد

۱۹ تیر ۱۴۰۵ · 27 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

اگر اهل کتاب هستی کتابخونه عبدی مدیا برای شما جذاب و مفیده. از لینک زیر میتونید توی کانال کتابخونه عبدی مدیا عضو بشید https://castbox.fm/channel/id6754333 سال‌ها قبل، در نزدیکی چین، درختی کهن‌سال بود که بیشتر مردم بت‌پرست آن را می پرستیدند. آنها نذرهای خود را برای درخت می‌آوردند و با آن، آرزوهایشان را برآورده می‌کردند. در مسیرش به خانه ای رسید روزی مردی غریبه وارد شهر شد و با دیدن درخت و رفتار مردم، پرسش‌های بسیاری برایش پیش آمد. مردی از اهالی شهر، او را با خود به کنار درخت برد و ماجرا را برایش توضیح داد، اما او توضیح بیشتری خواست. پس قرار شد او را نزد کاهن بزرگ شهر ببرند. کاهن بزرگ به مرد غریبه گفت که این درخت می‌تواند حرف بزند و پدران ما نیز آن را می‌پرستیدند. مرد غریبه با شنیدن این حرف، بسیار متعجب شد و از کاهن خواست تا حرف‌زدن درخت را به او نشان دهد.... ************************ یک دانش‌آموز ماجرا را این‌طور روایت می‌کند: «یادمه اوایل ماه مهر سر کلاس بودیم که کسی به در زد و وارد کلاس شد. همه هاج و واج نگاهش می‌کردیم. هیچ چیزش شبیه ما نبود و حتی لباساش با ما فرق می‌کرد». «لباسای اتوکشیده به تن داشت و کیف و کفش خیلی خوبی داشت. اسم کلاس رو پرسید که مطمئن بشه درست اومده و اصغر بهش جواب داد که همین‌جاست. وقتی وارد کلاس شد هیچ کدوم از بچه‌ها اجازه ندادن که کنارشون بشینه. وقتی دیدم معطل شده، صداش زدم که بیاد و کنار من بشینه. گفت: مرسی! و بچه‌ها مسخره‌ش کردن. سرش‌ رو پایین انداخت و صورتش سرخ شد. خودمم نفهمیدم چی شد که زدم تو گوش اصغر و پسر تازه‌وارد که اسمش محسن بود، بیشتر ناراحت شد. روزها گذشت و محسن با بچه‌ها دوست شد، اما اصغر هنوز باهاش خوب نبود». با حمایت مالی خود، از طریق ارزهای دیجیتال یا پی پل از هر نقطه از جهان، می‌توانید در تولید محتوای بهتر و بیشتر عبدی مدیا به عنوان یک رسانه مستقل کمک کنید. حتی کوچک‌ترین کمک شما، برایم ارزشمند است و انگیزه می‌دهد تا به فعالیت خود ادامه دهم. ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠عبدی مدیا را به یک فنجان قهوه دعوت کنید یا ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠از طریق پی‌پل⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠ حمایت کنید **************************** عبدی مدیا یک کانال تولید محتوای منحصر به فرد است. تمام مطالب و محتواهای تولید شده در این کانال، متعلق به عبدی مدیا بوده و هرگونه استفاده از آن‌ها بدون کسب مجوز قبلی، تخلف محسوب می‌شود. خواهشمندم از دانلود، کپی و انتشار مجدد محتوای این کانال خودداری فرمایید. Abdi Media is a unique content creation channel. All content produced on this channel belongs to Abdi Media, and any use of this content without prior permission is considered a violation. Please refrain from downloading, copying, or redistributing the content of this channel. **************************** ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠تلگرام⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠ I ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠توییتر⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠ I ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠ ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠اینستاگرام⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠ I ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠واتس‌اپ ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠ I ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠ کست باکس I ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠ ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠اپل پادکست ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠ I ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠ اسپاتیفای

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.