پادگرد
کاور نوستالژیک | قصه ظهرجمعه | اشتباه نکردی پدر
عبدی مدیا

نوستالژیک | قصه ظهرجمعه | اشتباه نکردی پدر

۱۷ مهر ۱۴۰۵ · 2 ساعت و 28 دقیقه

شنیدن و نگه‌داشتن این اپیزود

پخش را شروع کن؛ هنگام رفتن به صفحه‌های دیگر هم ادامه پیدا می‌کند.

برای خواندن و مرور دوباره

گفت‌وگو را به متن همراهت تبدیل کن

متن کامل و خوانای این اپیزود در Word و PDF، همراه با نقشهٔ تصویری موضوعات.

دریافت متن کامل اپیزود

کتابخانه و بازخورد

برای شناخت بهتر پیش از شنیدن

این اپیزود هنوز بررسی عمیق نشده است

در اپیزودهای بررسی‌شده، پادگرد خلاصه، محورهای گفتگو، فصل‌های قابل پخش و پرسش‌های مهم را از متن اپیزود استخراج می‌کند.

تحلیل این اپیزود

تکمیل این اپیزود

اگر مهمان یا اسپانسری جا افتاده، از فهرست موجود انتخاب کن یا نام تازه‌ای پیشنهاد بده. پیشنهادها بعد از بررسی مدیر عمومی می‌شوند.

متن منتشرشده توسط پادکستر

توضیحات اپیزود

اگر اهل کتاب هستی کتابخونه عبدی مدیا برای شما جذاب و مفیده. از لینک زیر میتونید توی کانال کتابخونه عبدی مدیا عضو بشید https://castbox.fm/channel/id6754333 ماجرا از زبان پسری به نام تیرکش روایت می شود که در کودکی مادر خود را از دست می دهد و پدرش همسر دیگری اختیار می کند. تیرکش مجبور می‌شود که سال ها با نامادری اش زندگی کند. «مادر که رفت انگار همه چیز سرد و بی روح شد و نامادری ام با من نامهربان بود، اما من هنوز منتظر بودم تا مادر برگردد. دوستانم مدام سربه‌سر من می گذاشتند و به خاطر وجود او مرا مسخره می کردند. یک روز باخبر شدم که من را در مدرسه ثبت‌نام کرده اند و باید به‌زودی در کلاس درس آماده شوم. با خودم فکر کردم که اگر به مدرسه بروم، معنای حرف‌های نامادری ام را بهتر می فهمم. در مدرسه تنها آقای معلم با من مهربان بود. خیلی زود نامادری‌ام پسر کوچکی به دنیا آورد، اما مشکل تازه ای شروع شد. توجه او به من کمتر و کمتر می شد تا اینکه یک روز ماجرا را با پدر در میان گذاشتم. او تا آن روز حرف من را باور نمی کرد، اما از آن روز به بعد بیشتر مراقب من بود. سال ها می گذشتند و من در تابستان مجبور بودم که در مزرعه کار کنم. در آنجا هم مشکلاتی داشتم که گاهی انگار از زندگی سیر می شدم. یک روز بابا ماجرای کودکی‌اش و سختی هایی را که تحمل کرده بود، برای من تعریف کرد. آن وقت بود که فهمیدم وضع من خیلی بهتر از باباست. پس کمی دلگرم شدم و ادامه دادم. روزها ازپی هم گذشتند و من برای ادامه ی تحصیل به عشق‎آباد رفتم. در آنجا درس می خواندم و گاهی برای دیدار خانواده و خصوصا پدرم به شهرمان بازمی‌گشتم؛ تا اینکه یک روز نامادری برایم نامه نوشت که پدرت حال خوشی ندارد و تو باید خیلی زود به دیدنش بیایی ...». ************************ با حمایت مالی خود، از طریق ارزهای دیجیتال یا پی پل از هر نقطه از جهان، می‌توانید در تولید محتوای بهتر و بیشتر عبدی مدیا به عنوان یک رسانه مستقل کمک کنید. حتی کوچک‌ترین کمک شما، برایم ارزشمند است و انگیزه می‌دهد تا به فعالیت خود ادامه دهم. ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠عبدی مدیا را به یک فنجان قهوه دعوت کنید یا ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠از طریق پی‌پل⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠ حمایت کنید **************************** عبدی مدیا یک کانال تولید محتوای منحصر به فرد است. تمام مطالب و محتواهای تولید شده در این کانال، متعلق به عبدی مدیا بوده و هرگونه استفاده از آن‌ها بدون کسب مجوز قبلی، تخلف محسوب می‌شود. خواهشمندم از دانلود، کپی و انتشار مجدد محتوای این کانال خودداری فرمایید. Abdi Media is a unique content creation channel. All content produced on this channel belongs to Abdi Media, and any use of this content without prior permission is considered a violation. Please refrain from downloading, copying, or redistributing the content of this channel. **************************** ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠تلگرام⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠ I ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠توییتر⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠ I ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠ ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠اینستاگرام⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠ I ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠واتس‌اپ ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠ I ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠ کست باکس I ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠ ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠اپل پادکست ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠ I ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠ اسپاتیفای

نظرها

هنوز نظری نوشته نشده.